تبليغاتX
خود را باور کن
 
   
     
 
 
 

خداوندا به خاطر اینکه به من اجازه دادی با تو سخن بگویم و آرزوهایم را در میان

بگذارم ٬سپاسگذارم.

خداوندا! به خاطر آرامش درونم سپاست می گویم.

خداوندا! به خاطر سلامتی ام سپاست می گویم.

ای مهربان ترین مهربانان! تو را سپاس به خاطر اینکه  میتوانم از عمق جان گریه کنم٬این که

می توانم از ته دل بخندم.

خدایا!از اینکه در پیچ و خم زندگی مراقبم هستی ٬تو را سپاسگذارم.

از این که در اوج بحران ها هوای مرا داری٬دوستت دارم.

از این که دوباره به آغوش بچه ها برگشتم٬سپاسگذارم.

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

 

باران می بارد

با این دو نفره بودن هوا...!

من تنها !

تو تنها !

(میلاد تهرانی)

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

دارم در ذهنم ـ شلوغ ترین مکان دنیا! حتی شلوغ تر از نیویورک و تهران و...ـ

یک آرمان شهر خوش رنگ ترسیم می کنم .همه چیزش شبیه شهرهای خودمان

 است به جز آلودگی صوتی و محیطی اش٬ به جز آدم های چند هزار چهره اش٬و

به جز دوستی هایی که فقط نامشان دوستی است.

دارم آرمان شهرم را ترسیم می کنم٬جایی که فقط و فقط متعلق به خودم است

 و اگرـ...اگرـدلم بخواهد افرادی را که دوست دارم به آن راه می دهم.دوستی های ساخته

 شهر ذهنم خیلی خیلی زیباست .من و چند ساکن تازه وارد به این ج٬فقط به منافع

شخصی خودمان فکر نمی کنیم.هزار دروغ ردیف نمی کنیم تا حرفمان را به کرسی

 بنشانیم.در روی همدیگر نمی خندیم و چاپلوسی هم نمی کنیم تا بعد راحت تر از آب

 خوردن پشت سر دوست چند دقیقه پیش مان ٬حرف بزنیم.اجازه نمی دهیم که لبخند

 بد رنگ تظاهر روی صورتمان جا خوش کند. نان و نمک دوستی خیلی برای مان

مهم است ٬ مهم تر از این که خودمان و دوستی مان را به باد فراموشی بسپاریم

 و هر چه دل مان خواست به یکدیگر تهمت بزنیم.

در دنیای من هیچ ادم بزدلی وجود ندارد که بخواهد از ترس روبرو شدن با دیگران با

در صحبت کند که دیواری که وجود ندارد بشنود.به نظر من خدا به انسان ها جرات داده که

 رو در روی هم صحبت کنند نه این که...چه چیز خوبی است شرافت نفس!چه چیز خوبی

است!من دلم می خواهد خودم و ساکنان شهرم تا همیشه دنیا در این مکان

مقدس زندگی کنیم ٬

تا همیشه دنیا!

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

 

یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

روشن تر از خاموشی٬ چراغی ندیدم٬

و سخنی٬ به از بی سخنی٬ نشنیدم.

ساکن سرای سکوت شدم٬

و صدره ی صابری در پوشیدم.

مرغی گشتم٬

چشم او٬ از یگانگی٬

پر او٬ از همیشگی٬

در هوای بی چگونگی٬ می پریدم.

کاسه ای بیاشامیدم که هرگز٬ تا ابد٬

                          از تشنگی او سیراب نشدم.                        

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

 

 

گاه و بي گاه دلم بدجوري واسه خدا تنگ ميشه. يه وقتايي دلم مي خواد بهم وقت بده و تو يه جلسه خصوصي دو نفره, درد دلامو بشنوه. اون منو از ملاقاتش بخاطرنگرفتن وقت قبلي محروم نمي كنه, هيچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد يه ليست انتظار طويل نميشه كه معلوم نيست كي نوبت به من برسه, محاله, محاله ممكنه بهم بگه نمي پذيرمت.

خيلي بزرگواره, با وجود اينكه بالا ترين مقام اين دنياي شلوغ پلوغه, هيچ وقت منتظرم نميذاره. گاهي اوقات واسش نامه مي نويسم و مي دونم كه نامه هامو بي جواب نمي ذاره.

وقتي توي دفتر خاطراتم نامه هام رو مرور مي كنم حتي يه دونش هم بي جواب نمونده.

من و خدا يه قول و قراري با هم گذاشتيم, اون به من قول داد هميشه مراقبم باشه و كمتر از عالي ترين, بهم نده, و من بهش قول دادم, حتي اگه دل بي قرارم در حسرت آرزويي بال بال مي زد و شوق استجابت دعايي آتيشم مي زد, با تموم وجودم بدون ذره اي ترديد, اول بگم اجازه خدايا ؟

خدايا تو اجازه ميدي ؟ تو صلاح مي دوني ؟

اگه تو ناراضي باشي دلم به نارضايتيت راضي نميشه. مي دونم, آخه تو دوستم داري و هميشه برام بهترين هارو خواستي, اصلا از خوبي بي انتهاي تو, بد خواستن واسه بنده هات محاله.

اعتراف مي كنم قول سنگينيه و عمل كردن بهش مثه به زبون آوردنش كار ساده اي نيست. واسه همين از خودش خواستم و بهش گفتم: من فقط يه بنده ام. چيزهايي هست كه تو ميدوني و من هيچ وقت نمي دونستم و شايد هيچ وقت هم نفهمم.

اتفاقاتي مي افته كه ذهن محدود من قادر به تعبيرش نيست, چشم هاي قاصر من قادر به ديدن اونچه پشتش هست, نيست. دلايلي مخفي هست كه شايد واسه  هميشه مسكوت و مكتوم باقي بمونه. اسراري هست كه شايد دونستنش, فهميدنش, تو ظرف ادراك و گمان من نگنجه.

اينو تو ميدوني, پس واسه لحظه هاي دشوار, به من قدرت تحملشو ببخش. منو به اون نقطه برسون كه هميشه يادم بمونه, همه چيز از سوي تو خير مطلقه, حتي اگه ظاهرا همه چيزعذاب آور و دشوار باشه.

گاهي اوقات آرزوهايي داشتم و تو زير نامه آرزوهام نوشتي موافقت نميشه. راستش اولش حس خوبي نداشتم, دلم مي گرفت, شايد به خاطر جنسم كه شيشه حس و عاطفه بود. منو ببخش, كه يه وقتايي از سر بي صبري و ناشكيبايي, تو خلوت و تنهاييم ازت مي پرسيدم آخه چرا ؟ وقتايي كه هرچي فكر مي كردم, فكر اسير خاكم به هيچ جا نمي رسيد, دنبال دليلي مي گشتم و دليلي پيدا نمي كردم, پيش مي اومد كه با يه بغض توگلوم تكرار كنم, آخه واسه چي؟ چي ميشه اگه... ؟

يه وقتايي از سر بي حوصلگي و فراموش كاري بهت گله مي كردم. چقدر از بزرگواريت شرمنده ام, كه منو در تموم لحظه هاي ناشكريم, توي تموم لحظه هاي بي صبريم, با محبت تحملم كردي, نه تنبيهم كردي, نه حتي ذره اي محبتت رو ازم دريغ كردي.

توي تنهاترين لحظات تنهاييم, درست تو لحظه هايي كه فكر مي كردم هيچ كس نيست, اون موقع كه به اين حس مي رسيدم كه چقدر تنهام, واسم نشونه مي فرستادي كه من خودم تا آخرين لحظه باهاتم, واسه تمومي لحظه هات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم, اما يه لحظه هم تنها رهام نكردي.

تو تنهاترين و محكم ترين قوت قلب, دل تنهام, تو طوفان هاي زندگيم, تو ابتدا و اصل آرامشم, تو از من به من نزديك تر بودي, موندم كه چطور گاهي اوقات چشم هاي غافلم نديدت, اما تو هيچ وقت حتي لحظه اي منو ترك نكردي.

روز هايي رسيد كه فكر كردم با من قهري, تو حتي در همون لحظه ها, با همون فكر اشتباه كه حتي از به خاطرآوردنش شرمنده ميشم, از من قهر نكردي, منو به خاطر اين فكر كودكانه نادرست, طرد نكردي. من دوستت دارم, منو ببخش اگه قولم مثل خودم كوچيكه, اما دلم به بزرگي بي حد تو خوشه و پشتم به كمك هاي تو گرم. از تو سپاسگزارم كه با بزرگواري هميشه كمكم كردي.

تو هموني كه هروقت ازت ياد كردم, بهم اميد بخشيدي, توي يادت چيزي هست, كه منو زيرورو ميكنه, غصه هامو مي شوره و دلشكستگي هامو ترميم ميكنه. چيزي كه در هيچ چيز غير از ياد تو نيست. هر وقت خواستم ببينمت, بي درنگ با مهربوني, در رو به روم باز كردي, نگاه كردي گناهكارم, حذفم نكردي. من هميشه دست خالي به ديدنت اومدم و تو هميشه با دست پر روانه ام كردي. هر وقت صدات كردم, طوري بهم جواب دادي انگار مدتهاست منتظرم بودي. هر وقت ندونسته از بي راهه سر در آوردم, خودت منو صدا كردي. گاهي با تلنگر اتفاقات ساده روزمره, منو از ادامه يه راه غلط منع كردي.

اما حتي اون وقتي كه ازم مكدر بودي با بزرگواري آبرومو حفظ كردي. تو هميشه خدا بودي و من هميشه حتي كمتر از يه بنده. به من از صفات و ذاتت, چيزهايي ببخش تا جسم خاكي من به روح آسموني تو حتي شده يك سرسوزن نزديك تر شه.

به حافظم قدرتي ببخش تا اجازه گرفتن از تورو هيچ وقت از خاطره نبره, به اراده ام همتي ببخش, تا استوار بر اين عهد پابرجا بمونه.

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

تولد تولد تولد

وای خدا جونم دوباره ۲۱ فروردین و دوباره تولد خود نازم

این دومین ساله که  با شما دوستای خوب تولدم رو تو این

فضای مجازی جشن می گیرم.

بفرمایین کیک عجله نکنید به همتون میرسه!

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

ـ روزهای کودکیت رو به خاطر داری؟روزهای اول آموختن و راه رفتن رو٬چند بار زمین خوردی؟

ـ فکر می کنم اگر امروز قادرم بدوم به خاطر اینکه اون روزها از دوباره برخاستن نترسیدم.

ـ تا حالا به قیمت لحظه های عمرم به این شدت فکر نکرده بودم.حالا میدونم قیمت لحظه های عمرم درست به اندازه همون احساس و همون کاریه که در اون لحظه به انجامش مشغولم.

ـ آیا بهای اغلب لحظه های ارزشمند زندگی ترسه؟

ـ حاصل ترس سستی و خمودیه.در انتظار چه معجزه ای از خمودی هستم؟باید کاری بکنم ٬هر کاری که فکر میکنم شاید بتونه وضع رو در جهت بهتر شدن تغییر بده.

ـ در ترس سر کردن و در انتظار معجزه بودن خوش خیالی محضه.راستی اندازه رویاهام چقدره؟

ـ کوچیکه یا بزرگ؟اون قدر کوچیک هست که اگر از دستشون بدم افسوس نخورم؟

ـ یا اون قدر بزرگه که خیال از دست دادنش دویوونه ام میکنه؟بهش پشت کردم یا با خیالش شبها رو صبح و صبح ها رو شب میکنم؟جواب قلبم به این سوال چیه؟رهاش می کنم یا برای تعقیبش لحظه شماری می کنم؟

ـ میدونم در انتظار معجزه ام.اما یه چیزی هست که از یاد بردم .اینکه معجزه خود من هستم.نه هیچ چیز شگفت آوری در دنیای بیرون من.

ـ چند وقته در انتظار خودمم؟

ـ معجزه٬نیروی ایمان و قدرت باور به خودمه.بعد از خدا٬وقتی قدم بر میدارم ٬حتی توی یه راه مبهم که تهش معلوم نیست٬اما جرات ادامه دادنو جا نمیذارم.بی گدار با آب نمیزنم اما از به آب زدن حذر نمی کنم.معجزه عیار طلای ناب وجود منه٬وقتی باید موثر حضور داشته باشم و دارم .میزان ٬استواری و استقامت من در برابر مشکلاته.

ـ معجزه اینه که با چه شهامتی جلوی  یه مشکل بایستم و بهش بخندم و حقیر ببینمش.معجزه اینه که چقدر و چه اندازه خدای بزرگ رو در قلبم و لحظات حی و حاضر و حامی میبینم.؟!

ـ تصمیم گرفتم که حضورم رو ثابت کنم.فرق بودن و نبودنم رو نشون بدم.لااقل به خودم .تا کی باید در انتظار دیگران بنشینم؟کی از خودم به خودم نزدیکتر و دلسوزتره؟با اون گنج عظیم اراده ای که در قلبم دارم تنها نیاز الان فقط یه تصمیمه...

ـ حتی اگر نقشه گنج عظیم اراده ام رو گم کرده ام.اونقدر ارزشمند هست که همین الان کمر همت ببندم و به عزم کشفش به قلبم سفر کنم.

ـ تـصمیم گرفتم.تصمیمی با عمق قلبم که با گرفتن یک تصمیم عمیق و دنبال کردنش میتونم همه چیز رو زیر و رو کنم.

ـ اطمینان دارم و میدونم که اگر روی موضوعی با عشق و نیت خیر متمرکز بشم و از خدا هدایت و کمک بخوام چنان معجزه ای در زندگیم رخ میده که متحیر می مونم.

ـ دیگه اجازه نمیدم ترس متوقفم کنه.رویاهام رو به سادگی واگذار نمیکنم.اگر اراده کنم و فقط بخوام ترس محو میشه و رویاهام فتح.

ـ مگر اینکه واقعا به صلاحم نباشه که در این صورت باز هم من برنده ام .نه یه احساس بزگ نمایی شده بازدارنده به نام ترس.چون حالا مطمئنم که کوتاهی نکردم...!

اين روزها نوشتن باعث آرامش من ميشه.اينكه چه كردم ،كجا بودم واكنون كجا ايستادم؟وقتي به چند ماه اخير فكر ميكنم ،حس ميكنم مقاوم تر شده ام و.......................و البته صبورتر!ايمان دارم كه اينبار قدم هاي محكمي بر خواهم داشت...!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

 

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی٬ به از بی سخنی نشنیدم...!

 

(این روزها به شدت این جمله زیبا رو باور دارم)

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
 

تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی             لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی

 

منت در عید جمشیدی کنم تبریک و تقدیمی        که اقبال تو سعد آید در این جشن نیاکانی

 

روزگارتون بهاری

 دلم برای اینجا تنگ میشه خیلی زیاد

برمیگردم فکر نکنید میرم دیگه نمیام

 
 
   |    نوشته شده توسط عسل
 
 
     
 

pctfx3.1