تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

اسارت ذهن تو را پژمرده می کند .

ذهن تو را شبیه خود می کند .

اگر ذهن خسته تو به تو می گو ید خسته ای

ساختار بدن تو سلسله اعصاب تو و همه عضله هایت گفته ذهن خسته تو را می پذیرد.

بنابراین تو نیز خود احساس خستگی می کنی .اگر ذهن تو علاقه و اشتیاق نشان دهد

بی آنکه احساس خستگی کنی

کار می کنی و کار می کنی

بدن ما به شدت تحت تاثیر شرایط ذهنی و عاطفی ماست .

این ذهنیت ماست که شرایط بدنی ما را تعیین می کند.

دلمردگی زندگی ما را می کشد.

آدم دلمرده اصلا زندگی نمی کند .

آری در زندگی درد و رنج هست.

اما درد ورنج هرگز نمی توانند بر شور سرمستی انسان چیره شوند.

شرایط بیرونی هیچ سلطه ای بر دل ما ندارند.

دل ما تابع شرایط درونی ماست.

ادیسون در کارگاه خویش ساعت های متوالی کار می کرد

 شب که به خانه می آمد روی نیمکت دراز می کشید و همچون کودکی آرام به خواب می رفت.

خوابی بی تشویش.

او سه یا چهار ساعت می خوابید.

آنگاه بیدار می شد.

با نشاط و پر انرژی و آماده ی کار

 او فرزند طبیعت بود

یعنی هماهنگ با طبیعت و خدا.

ادیسون در زمینه های مختلف کار می کرد .

او ارباب وجود خویش بود .

 


نوشته شده در تاريخ 85/10/25 توسط عسل بانو

مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

مرو ای دوست مرو ای دوست بنشین با من و دل

بنشیت تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

چه کنم با غم تو

چه کنم با  دل تنها

چه کنم با غم دل

دل من ای دل من


نوشته شده در تاريخ 85/10/23 توسط عسل بانو
 

یک بستنی ساده

پسر بچه‌ای وارد یک بستنی‌فروشی شد و پشت میزی نشست.
 
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه‌ای
 
چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در
 
جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند
 
 است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
 
 پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکه‌هایش را
 
شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به
 
دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق
 
 پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در
 
 کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ سکه یک ‌سنتی
 
گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.




دو فرشته

 
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود
 
آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه
 
مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
 
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که 
 
فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه 
 
همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.
 
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز
 
رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در
 
 اختیار دو فرشته گذاشتند.
 
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش
 
تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
 
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین
 
 اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان
 
کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم
 
بمیرد.
 
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که
 
در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد
 
 دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی
 
 در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن
 
فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می
 
نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."



عقاب
 
مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه
 
جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان
 
 کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات،
 
 زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،
 
کمی در هوا پرواز می کرد.
 
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
 
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه
 
تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز
 
می کرد عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
 
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به
 
آسمان است و ما زمینی هستیم."
 
عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.




من یک سنت پیدا کردم
 
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن
 
 این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث
 
شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به
 
 دنبال گنج !). او در مدت زندگیش، 296 سکه یک سنتی، 48 سکه
 
5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و
 
 یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26
 
سنت.
 
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369
 
طلوع خورشید، در خشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای
 
 پاییز را از دست داد.
 
او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالی که از شکلی به
 
 شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و
 
لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.





میخ های روی دیوار

پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ به او داد و
 
گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد.

روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به دیوار کوبيد. طی چند هفته بعد، همانطور که یاد
 
 می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعدا د ميخهای کوبيده شده به
 
دیوار کمتر می شد. او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر از کوبيدن
 
 ميخها بر دیوار است ... او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد
 
 که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند، یکی از ميخها
 
 را از دیوار بيرون آورد.

روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها را
 
 از دیوار بيرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و
 
گفت :"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
 
دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت
 
 حرفهای بدی می زنی، آن حرفها هم همچين آثاری به جای می گذارند. تو
 
می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون آوری. اما هزاران بار
 
 عذر خواهی هم فایده ندارد، آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به
 
 اندازه زخم چاقو دردناک است."


فرشته ی یک کودک
 
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "می گویند فردا شما
 
مرا به زمين می فرستيد، اما من به این کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه
 
 می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياری از
 
 فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو
 
نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه
 
. اینجا در بهشت ، من هيچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها
 
برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز
 
خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی
 
 کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم
 
مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و
 
 گفت: "فرشته تو، زیباترین و شيرین ترین واژه هایی را که ممکن است
 
بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد
 
 که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟"
 
 خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار
 
 هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را
 
 برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می
 
کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت
 
 خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه
 
داد: "اما من هميشه به این دليل که دیگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت
 
خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات هميشه درباره من با تو
 
صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من
 
 همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمين شنيده می شد. کودک
 
می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کن . او به آرامی یک سوال
 
دیگر از خداوند پرسيد: "خدایا ! اگر باید همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام
 
 را به من بگویيد. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات
 
اهميتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . "
 
 




قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال
 
 عميقی افتادند . بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند
 
که گودال چقدر عميق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای
 
نيست ، شما به زودی خواهيد مرد .
 
دو قورباغه ، این حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از
 
گودال بيرون بپرند . اما قورباغه های دیگر ، مدام می گفتند که دست از
 
تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند
 
 مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و
 
 دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد .
 
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
 
هرچه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد ، او
 
 مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد . وقتی بيرون آمد ،
 
بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟" معلوم شد
 
 که قورباغه ناشنواست . در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران
 
 او را تشویق می کنند .

                                             با تشکر از دوست نازنینم

                                                                                          

نوشته شده در تاريخ 85/10/23 توسط عسل بانو

 

 

وقتی خدا بهت میگه (باشه) چیزی رو که می خوای بهت میده

وقتی میگه (صبر کن) چیز بهتری بهت میده

وقتی میگه (نه) داره بهترین رو برات آماده میکنه


نوشته شده در تاريخ 85/10/18 توسط عسل بانو

عید غدیر بر تمامی مسلمین جهان مبارک باد.


 

آن اميرالمؤمنين يعنى على            وان امام المتقين يعنى على
آفتــــــــــــــاب آسمان لافتى            نـــور رب العالمين يعنى على
شاه مردان پادشاه ملك دين            ســــرور خلد برين يعنى على
نام او روح الـقدس از بهر نام             مینويسدبر جبين يعنى على

شاه نعمت اللّه ولى


امام رضا (ع ) فرمو دند در روز عید غدیر در برخورد با یکدیگر بگویید:

الحمدلله الذى جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین(ع).

سپاس خداى را که ما را از تمسک‏کنندگان به ولایت امیرمؤمنان(ع) قرار داده است.


 


نوشته شده در تاريخ 85/10/17 توسط عسل بانو

 شکسپیر:همیشه سعی کن چیزی رو که دوست داری به دست بیاری وگرنه مجبوری چیزی رو که بدست مییاری دوست داشته باشی


نوشته شده در تاريخ 85/10/15 توسط عسل بانو
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی برتر است.

                                                  و

به هر که دوست تر می داری که دوست داشتن از عشق برتر است.

                                                                                     

                                                                                 (دکتر شریعتی)

                                              


نوشته شده در تاريخ 85/10/15 توسط عسل بانو
پروردگارا

    به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

   دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

بینشی ده

      تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

     تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

                                                                           (جبران خلیل جبران)   


نوشته شده در تاريخ 85/10/07 توسط عسل بانو

نوشته شده در تاريخ 85/10/04 توسط عسل بانو
تمام لحظات دنیا واسه زمانیه که انتظارش  رو نداری و هیچ لحظه ای بالاتر از دوست داشتن نیست پس حالا که انتظارش رو نداری دوست دارم.

آنچه کرم ابریشم پایان زندگی میپندارد در نظر پروانه آغاز زندگیست.

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش .عروس ماهی ها میشه.شاه ماهی میشه شوهرش.ماهی نبود باورش تور اگه بندازن سرش نگاه گرم ماهیگیرمیشه نگاه آخرش.

هر روز که کودکی متولد میشود یعنی خدا هنوز به آدم امیدوار است.

مثل دریا باش وقتی سنگی به طرفت پرت شد سنگ غرق بشه نه دریا متلاطم.

ویلیام شکسپیر:همیشه غمگین ترین و بدترین لحظه زندگی آدم توسط کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد موندنی ترین لحظات رو واست داشته.

چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ سینه یک سینه سخن روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده ی یار  کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.

زندگی مال تو مرگ مال من.خنده مال توغم مال من.راحتی مال تو سختی مال من .اصلا همه چیز مال تو اما تو مال من.

درست است که تو برای تمام دنیا یک نفری ............ ولی این را بدان که ممکن است روزی برای یک نفر تمام دنیا باشی.

 


نوشته شده در تاريخ 85/10/04 توسط عسل بانو

نوشته شده در تاريخ 85/10/04 توسط عسل بانو

در این لحظات زندگیمان همه دنیا از آن ماست

و این دنیا بسیار زیباست

تو و من در این اوقات شریک هستیم

و هر دو یک رویا در سر داریم

و همین که لحظات سپری میشود خواهیم یافت

که این لحظات استثنایی هستند

لحظاتی که به یاد خواهیم آورد

ساعاتی لطیف که تا ابد در قلبمان پایدار می ماند

لحظات استثنایی لحظاتی هستند که

من و تو با هم هستیم

با هر لحظه لحظه ای که میگذرد

خاطراتی خواهیم داشت

در این لحظات مهربان

هنگامیکه بهشت بسیار نزدیک است

اینها لحظاتی هستند که میدانم

لحظاتی بی نظیر هستند


نوشته شده در تاريخ 85/10/03 توسط عسل بانو
هر کجا که می روم و هر جاییکه تا بحال بودم هر لبخند افق تازه ای به سرزمینی که تاکنون

ندیده ام است .

مردمانی در سراسردنیا هستند با چهره و نام های متفاوت اما احساس حقیقی این است که

 همگی برابریم .

از لبخند طفل تا اشکهای مرد بالغ .ریسمانی است که ما را به یکدیگر متصل میکند و کمکمان

میکند که بفهمیم.

بیایید درباره عشق صحبت کنیم .

بیایید درباره خودمان صحبت کنیم .

بیایید درباره زندگی صحبت کنیم .

بیایید درباره اعتماد صحبت کنیم .

سلطان همه انسان ها و ملکه تمام قلب هاست .

رمزی است که بیهوده مانده به عمق تمام دریاها و با خشم تمام طوفانها .

اما به آرامی برگی که در یک صبح پاییزی فرو میریزد .

بیایید درباره عشق صحبت کنیم.چیزی است که همگی به آن نیاز داریم .

بیایید درباره خودمان صحبت کنیم.هوایی است که تنفس میکنیم .

بیایید درباره زندگی صحبت کنیم .می خواهم تو را بشناسم .

بیایید درباره اعتماد صحبت کنیم.می خواهم که نشانت دهم .

 


نوشته شده در تاريخ 85/10/02 توسط عسل بانو


نوشته شده در تاريخ 85/10/02 توسط عسل بانو

فرقی نمی کند گودال آبی کوچک باشی یا دریایی بیکران

زلال که باشی آسمان در تو پیداست


نوشته شده در تاريخ 85/10/02 توسط عسل بانو

هر چه کنی بکن.مکن                                     ترک من ای نگار من

هر چه زنی بزن.مزن                                      طعنه به روزگار من

                                                                                         مولانا

کافیست که فقط به یک قانون توجه داشته باشید:

(صداقت)آنگاه همه چیز دقیقا همچون یک رویا خواهد بود.

                                                                              جبران خلیل جبران

هیچ چیز مثل انتقام آسان نیست.هیچ چیز مثل بخشش بزرگوارانه

نیست. 


                                                            

 


نوشته شده در تاريخ 85/10/01 توسط عسل بانو
سلام

امیدوارم شب یلدا به همتون خوش گذشته باشه  به ما یکی که خیلی

خوش گذشت .قربون همتون

من بلاخره بعدا ز  ده روز اگه خدا بخواد می خوام وبم رو آپ کنم .

دنبالم بیاین


نوشته شده در تاريخ 85/10/01 توسط عسل بانو
Blog Skin