سلام خدا جون...
خیلی دلم برات تنگ شده .خوب یادمه وقتی اینجا رو به عشق تو (خداجونم)ساختم
هیچ فکر نمیکردم روزی بشه که اینقده دلتنگت بشم .هر روز رو با عشق
تو یه مطلب جدید گذاشتم.اما نمی دونم چرا حس میکنم همه چیز داره
اینجا تموم میشه.خدا جون کمکم کن .دستم رو بگیر تا از این امتحان سخت
سر بلند بیرون بیام.تو با دستای مهربونت همه جا دستم رو گرفتی این بار
رو هم کمکم کن.تو به من یاد دادی که فقط عاشق تو باشم.یادته بارها من رو
بغل گرفتی و من چقدر خوشحال بودم که توی آغوش امن تو هستم.به من یاد دادی که
شکننده نباشم.به من یاد دادی به هر چیزی که فانی است دل نبندم .گاهی خطا کردم
اما دلم به بخشش تو خوش بود اینبار هم دستم رو بگیر .اینجا دل منه که مال توئه
.بذار مال تو بمونه.خدای خوبم...اشکم رو می بینی؟اینها همه به خاطر دل تنگی
واسه توئه.کاشکی همه میدونستن که عشق به تو آخرشه.و من هم گاهی فراموش
نمی کردم.خدای نازم از اینکه تو رو دارم به خودم می بالم فقط توی این امتحان سخت
کمکم کن.قربونت بشم... من خیلی بدم خودم قبول دارم... اما تو آخر همه خوبی ها
هستی ...همیشه و همه وقت بهت نیاز داشتم الان هم...
فدات بشم خدا![]()
![]()
![]()
بسم الله...
بنشین رو به قبله
۱۲۹ دفعه بگو:
یا لطیف...
و مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه او را
با برادر كوچكش تنها بگذارند.
پدر و مادر ميترسيدند مهدی هم مثل بيشتر بچه هاي
چهار و پنج ساله به برادرش حسودي كند
و به او آسيبي برساند براي همين
به او اجازه نميدادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار مهدی هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد
با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن
با او روز به روز بيشتر ميشد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
مهدی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت
و در را پشت سرش بست.
مهدی كوچولو به طرف برادر كوچكترش رفت
صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت:
(( داداش كوچولو بگو خدا چه شكليه؟ من كم كم داره يادم ميره !))


I AM ALIVE
When you call on me
هنگامیکه مرا فرا میخوانی
When I hear your
هنگامیکه صدایت را می شنوم
Breathe
نفسی میکشم
I get wings to fly
بالهایی برای پرواز دارم
I feel that I am alive
حس میکنم زنده هستم
When you look at me
هنگامیکه مرا می نگری
I can touch the sky
می توانم آسمان را لمس کنم
When you blees
هنگامی که برایم دعا میخوانی
The day I just drift away
روزی به آرامی دور می شوم
All my worries die
و تمام غصه هایم می میرند
I am glad that I am alive
و خوشحالم که زنده هستم
you have set my heart on fire
قلبم را به آتش کشیده ای
Filled me with love
مرا لبریز از عشق کرده ای
Made me a woman on
و از من بانویی ساخته ای
Clouds above
در ابرهای بالا
I could not get much higher
نمیتوانم بالاتر بروم
My spirit takes flight
اما روحم در پرواز است.
Cause I am alive
زیرا زنده هستم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست
وغرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند
و به جزيره كوچكي شنا كنند
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند
اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.
به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها
نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود
آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند
وهر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود.
صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي
روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد
ومرد مي توانست آنرا بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت
كه از خدا طلب يك همسر كند.
روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد
و تنها نجات يافته آن يك زن بود
كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد.
در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه،
لباس وغذای بيشتري نمود.
در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشد
همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.
اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود
تا او وهمسرش آن جزيره را ترك كنند.
صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او
در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.
مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت
مرد دوم وجزيره ترك كند.
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او
از جانب پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود
مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :
" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد:
"نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم
كه براي آنها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشد
و سزاوار هيچ كدام نيست"
آن صدا مرد را سر زنش كرد :
"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود
كه من دعاهايش را مستجاب كردم
وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد از آن صدا پرسيد:
" به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
ما همه مي دانيم كه نعمتهاي ما تنها
ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم
بلكه آنها دعاهاي ديگران است براي ما...

لا اله الا الله سبحان الملک القدوس
در يك دهكده كوچك ايتاليايي مرد مومني فرشته اي را در خواب ديد.
فرشته به او گفت باران مي آيد ، سيل مي آيد و همه جا را مي گيرد ،
ولي تو نمي ميري.روز بعد باران گرفت و سيل عظيمي آمد
و ماموران امداد دستوردادند دهكده را تخليه كنند.
همه ده را ترك كردند ، اما آن مرد همان جا ماند.
به او گفتند بايد از اين جا بروي ولي آن مرد
پاسخ داد نه نمي روم من در خواب فرشته اي
را ديدم كه گفت باران مي آيد وسيل عظيمي همه
جا را فرا مي گيرد ولي تو در امان هستي و نمي ميري.
من به الهامات غيبي اعتقاد دارم ، پس اينجا مي مانم.
روز بعد شدت بارش باران بيشتر شد و سد مقاومتش را از دست داد.
آب تا طبقه اول بالا آمده بود ،گروه امداد با قايق به سراغش رفتند و
گفتند سد بزودي مي شكند و تمام منطقه به زير آب مي رود .
مرد گفت : خدا دارد ايمان مرا امتحان مي كند
من كه گفتم فرشته به من گفت:
سيل مي آيد اما تو زنده مي ماني.
من اينجا مي مانم تا ايمان ايتاليايي خود را ثابت كنم.
تمام تلويزيون ها و شبكه هاي خبري ايتاليا آن جا جمع شدند.
آب به سقف خانه رسيده بود و مرد خانه اش را ترك نكرد.
همه مي خواستند از مردي تصوير بگيرند
كه به ايمان ايتاليايي خودش پايبند بود
اما پليس از اين مسئله ناراضي بود و هليكوپتري
را براي نجات مرد فرستاد و براي سومين بار
تلاش كردند نجاتش بدهند ولي مرد راضي نشد
و گفت نه ، فرشته ها راست مي گويند
حق با فرشته هاست ، شما اشتباه ميكنيد ، من مي مانم.
ساعتي بعد سد شكست
و آب تمام دهكده را فرا گرفت و مرد كشته شد.
مرد كه در زندگي دنيوي بسيار مومن و متعهد بود
پس از مرگش به بهشت كاتوليك ها رفت
كه فرشتگان بسياري در آن جا است.
پطرس قديس كه دربان بهشت است گفت:
مي تواني به بهشت وارد شوي
تو انسان شريف و مومني هستي.
مرد گفت: نه ، نه ، نه
من به هيچ وجه حاضر نيستم وارد بهشت شوم.
مالك اين محل دروغگوست و به من دروغ گفت ،
آبروي خانواده من رفت
حالا همه تلويزيون ها و مردم به خانواده من مي خندند.
من هيچ وقت پا به بهشت نمي گذارم ،من مي خواهم به جهنم بروم چون
شيطان به من هيچ قولي نداد. پطرس گفت: خوب ، نه ،
او هيچ وقت دروغ نگفته است من مي روم واز خداوند سوال مي كنم ،
بعد از نيم ساعت صحبت با خدا ،برگشت و گفت: من با خدا صحبت كردم .
او برايت فرشته اي فرستاد تا نشانه اي به تو بدهد
كه از آن سيل نجات مي يابي و نمي ميري.
ولي در كنارش سه گروه نجات هم برايت فرستاد 
و تو قبول نكردي...
وقتي الهام و يا نشانه اي را مي بينيد و درك مي كنيد،
ممكن است آن كه انتظارش را داشته ايد نباشد.
خدا خودش را به ساده ترين شكل ممكن تجلي مي بخشد
ولي ما منتظرپديده هاي خارق العاده هستيم
و معجزه اي را كه پيش روي ماست نمي بينيم....
بياييم به زندگي متفاوت تر از گذشته نگاه كنيم
البته بدون جلب توجه ديگران...
ما شبی دست بر آریم و دعائی بکنیم
غم هجران ترا چاره ز جائی بکنیم
روزي مردي خواب عجيبي ديد.دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه میکند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی
را كه توسط پيک ها از زمين مي رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد ؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را
باز می کرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم را از خداوند
تحویل می گیریم .مرد كمي جلوتر رفت. باز دسته دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی
را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسید:شماها
چكار مي كنيد؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است ما الطاف و
رحمت هاي خداوند را بر بندگان به زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته
را ديد كه بيكار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسيد:شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد:
اينجا بخش تصديق جواب است.
مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده،
بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد:
مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:
بسيار ساده، فقط كافيست بگويند:
خدايا شكرت...

الهی! خلق شکر نعمت های تو کنند و من شکر تو را
نعمت بودن توست...
جناب شیخ ابوالحسن خرقانی
خواب ديدم بر روي شن ها راه مي روم .
هم راه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را . مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور كه به گذشته ام نگاه مي كردم .
روز به روز از زندگي را .
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد .
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي گذرانده شده خاتمه يافت.
آ ن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم .
در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت …
اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.
روزهايي با بزرگ ترين رنج ها . ترس ها . دردها . …
آنگاه از او پرسيدم :
" خداوندا ! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود
و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم.
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي ؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فرزندم . تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود .
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت .
نه حتي براي لحظه اي.
و من چنين نكردم .
هنگامي كه در آن روزها . يك رد پا بر روي شن ديدي.
من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم ."(مثلي در فرهنگ عاميانه برزيلي)
وا فریادا زعشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ورنه من و عشق هر چه بادا بادا
قطره دلش دريا ميخواست.
خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت:
از قطره تا دريا راهيست طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت:
امروز روز توست.
روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد.
طعم دريا شدن را.
اما...
روزي قطره به خدا گفت:
از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت:
هست.
قطره گفت:
پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد.
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت:
حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.

NO MOUTNTAIN IS TOO HIGH FOR YOU TO CLIMB
براي صعود تو هيچ قله اي مرتفع نيست
ALL YOU HAVE TO DO
تنها كاري كه مي بايست انجام دهي
IS HAVE SOME CLIMBING FAITH
داشتن عقيدهاي راسخ براي صعود است
او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها
اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود،
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد:
آنها جواب دادند:
وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است.
چون حتي در ميان درد و رنج
پس به ياد داشته باش ،

