
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ،
برو با دل بیا تا من بگردم...
مقصد جایی در انتهای مسیر نیست
بلکه لذت بردن از گام هایی است که بر می داریم!

اگر رستگاری بی رنج و تعب بدست می آمد
چگونه ممکن بود
که تقریبا همه از آن غافل بمانند؟
هر چیز عالی و نفیس که کمیاب است به دشواری بدست می آید.
اوپس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغازكرد ولي ازآن جا كه افتخاركار را فقط براي خود مي خواست ، تصميم گرفت تنها ازكوه بالا برود .
شب بلندي هاي كوه را تماما برگرفت بود و مرد هيچ چيزي را نمي ديد. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همانطور كه ازكوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ، ودرحالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد .درحال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه را درخود احساس مي گرفت .همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد .اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوركمرش محكم شد. بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود . و دراين لحظه سكوت برايش چاره اي نماند جزآن كه فرياد بكشد.
خدايــا كمكم كن، ناگهان صدائي پر طنين كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد.ازمن چه ميخواهي ؟
مرد : اي خدا نجاتم بده
صدا : واقعا باور داري كه من مي توانم تورا نجات بدهم؟
مرد: البته كه باوردارم .
صدا : اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ...
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد !!
گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوه نورد يخ زده را مرده پيدا كردند !!
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود .
و او فقط يك متر تا زمين فاصله داشت !!!
وشما ؟ به راستی ما در چه سطح از ایمان قرار داریم؟
بیایید به خدایمان ایمان بیاوریم که هر کاری را به دستش بسپاریم بی شک یاریمان می کند
الهي، مرا توفيقي ده تا تو را بشناسم
و دانشي ده تا خود را بشناسم
الهي مرا بينشي ده تا حق را از باطل تشخيص دهم
و بصيرتي ده تا هرگز به بيراهه نروم
الهي مرا فيضي ده تا حقيقت گرا باشم
و عقلي نوراني ده تا بر اساس آن عمل كنم
الهي مرا نيرويي ده تا در تمام لحظات زندگي در خدمت تو باشم
و تواني ده تا هر خدمتي را به دقت به انجام رسانم
الهي مرا استقامتي ده تا در راه تو با جان و مال جهاد كنم
و صبري ده كه سختيها را در راهت تحمل كنم
الهي مرا خردي ده تا هميشه ميانه رو باشم
و فهمي ده تا از تعصب دور بمانم
الهي مرا ايماني ده تا از اوامرت اطاعت كنم
و رخصتي ده تا صالحانه به آنها عمل كنم
الهي مرا چشمي ده تا در همه جا تو را ببينم
و گوشي ده تا با آن تو را بشنوم
الهي مرا قلبي ده تا با آن خواست تو را درك كنم
و خلوصي ده تا قلبم منزلگاه تو گردد
الهي مرا طبعي ده تا با مردم سازگار باشم
و گذشتي ده تا با بندگانت در صلح و دوستي زندگي كنم
الهي مرا همتي ده تا گناه نكنم
و اغماضي ده تا از خطاهاي ديگران چشم بپوشم
الهي مرا عشقي ده تا همة مخلوقات تو را به عشق تو دوست بدارم
و سعادتي ده تا در خدمت بندگان تو باشم
الهي مرا هر چه خواهي ده و همه را در خدمت خود به كار گير
آمين يا رب العالمين
سخت و طاقت فرسا توانست کارهایش را به پایان برساند.تایر صافی اتومبیلی که او
را به آن خانه آورده بودباعث شده بود که یک ساعت دیرتر از موعد مقرر سر کار حاضر
شود.اره برقی اش از کار افتاد٬ بعد هم که وانت بارش روشن نشد.
وقتی او را سوار اتومبیلم کردم تا به منزلش برسانم٬سخت در خود فرو رفته بود.
به خانه که رسیدیم٬از من دعوت کرد تا سری به خانواده اش بزنم.من هم پذیرفتم
و با هم به طرف در ورودی راه افتادیم.نرسیده به در ٬زیر درختی ایستاد.با دو دستش
شاخه های درخت را گرفت و با آنها آویزان شد.در خانه را که باز کرد٬حالت چهره اش
عوض شد و با لبی خندان سراغ فرزندانش رفت و آنها را در آغوش گرفت و بعد بوسه ای
بر دستان همسرش زد.بعد از مدتی آهنگ رفتن کردم.از زیر درخت رد شدیم .نتوانستم
جلوی کنجکاوی خود را بگیرم.بنابراین از او خواستم تا دلیل اینکار را برای من توصیح دهد
نجار جواب داد:"من اسم این درخت را گذاشته ام درخت گرفتاری".می دونم که روبرو
شدن با مشکلات مختلف در جریان کار من اجتناب ناپذیره.اما چیزی که مسلمه اینه که
گرفتاری های کاری من به زن و بچه هام ربطی نداره.بنابراین هر شب اونها رو به این
درخت آویزان می کنم.فردا صبح دوباره از روی درخت می آرمشون پایین و روز از نو روزی
از نو.جالبه بدونی که وقتی می آرمشون پایین٬متوجه می شم که تعدادشون از شب قبل
خیلی کمتره...



مي خواهم ثابت كنم كه خدا فقط بلد است از ما چيزي بخواهد، در حالي كه خودش
براي سبك كردن بار ما كاري نمي كند.ديگري گفت: خوب، من هم مي آيم تا ايمانم را
نشان بدهم.همان شب به قله كوه رسيدند...و از درون تاريكي آوايي را شنيدند:
سنگ هاي روي زمين را بر پشت اسبتان بگذاريد.
شواليه اول گفت: ديدي؟ بعد از اين كوهنوردي، مي خواهد بار سنگين تري را هم
با خود ببريم. من كه اطاعت نمي كنم!شواليه دوم به دستور آوا عمل كرد. وقتي
پاي كوه رسيد، سپيده دم بود، و نخستين پرتوهاي آفتاب بر سنگ هاي شواليه پارسا
تابيد، الماس ناب الماس ها بودند.استاد مي گويد: تصميم هاي خداوند اسرارآميز،
اما همواره به سود ماست.
برگرفته از مكتوب اثر پائولو كوئليو


صیدم من و صیاد او من بنده ام آزاد او
ویران منم آباد او ای داد و ای بی داد او
حق حق زنم هو هو کنم
تا ما و من را او کنم
تا روی دل آنسو کنم با درد عشقش خو کنم
هر دم به سویش رو کنم چون مرغ حق کو کو کنم
حق حق زنم هو هو کنم
تا ما و من را او کنم
من قطره او دریای من من مست و صحرای من
من بنده او مولای من من لایم او الای من
حق حق زنم هو هو کنم
تا ما و من را او کنم
هوشیار او دیوانه من شمع است او پروانه من
افسونگر او افسانه من میخانه او پیمانه من
من طالب و مطلوب او دلداه من محبوب او
حق حق زنم هو هو کنم
تا ما من را او کنم

میلاد با سعادت![]()
فاطمه(س)![]()
گل گلستان محمدی بر همه بانوان
ایران زمین ![]()
مبارک![]()

هر روز به یادمان بیاور
که از میان همهء نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای
بالاترین آن محبت است ...
خدایا
دل هامان را بگشا
نه فقط به روی نزدیکان مان
بلکه به روی همه انسان ها ...
ای خدای مهربان
یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم
یاری مان کن تا شکیبایی ، همدلی و مهربانی کنیم ...
عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.
دختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض!!! 
و حيرون مونده بود که کدوم يکي از حرف
بزرگترا رو قبول کنه مثلا تا همين چند وقت
پيش هر بار که دفتر نقاشيش رو
خط خطي مي کرد پدرش دعواش مي کرد و
ميگفت که بابا جون خط کج نکش !
يادت باشه که هميشه خط صاف بکشي
ولي امروز تو بيمارستان وقتي مي ديد
که هر بار بقيه مي گن که خط توي تلويزيوني
که به مامانش وصل کرده بودند
داره هر لحظه صاف و صاف تر مي شه ،
خط پيشوني پدر کج و کج تر مي شد
وبه همين خاطر از باباش پرسيد: بابا چرا ناراحتي؟
خط صاف که بد نيست؟
مگه خودت به من نمي گفتي که هميشه
خط صاف بکش؟حالا مامان هم داره خط صاف
مي کشه که!. پس چرا ناراحتي؟
گريه پدرش در اومد و رو به دختر گفت:
دخترم اين خط هارو خدا داره براي مامان مي کشه .
تازه بابا جون هميشه که خط کج بد نيست
لا اقل ايندفه خط کج خيلي خوبه
حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه
و گرنه ديگه ماماني رو نمي بيني
دل دختر بچه هوري ريخت
اگه ماماني نباشه اونوقت من چيکار کنم!؟
به همين خاطر با همون زبون کودکي رو
به خدا کرد و گفت:
خدا جون من که سرازکار بابام در نمي يارم
و حرفاش رو متوجه نمي شم
تا حالا بهم مي گفت که خط کج بده .
ولي امروز مي گه که خط کج خيلي خوبه
تازه بابا مي گه که اگه تو تو اون تلويزيون
يه خط کج نکشي من ديگه مامانم رو نمي بينم
خدايا براي توکه اينهمه چيز رو آفريدي
مثل فيل که خيلي بزرگه
حالا برات سخته که فقط يه خط کج ناقابل
تو تلويزيون بکشي!؟
نه عزيزکم اصلا سخت نيست.
بيا اينم يه خط کج خيلي بزرگ تو تلويزيون
فقط به خاطر تو .
و اين خط کج رو به عنوان هديه تولدت از من بپذير
اين حرفي بود که کودک همون لحظه شنيد
و نمي دونست که از کجا ، ولي شنيد
و از آن روز بود که هر بار مادرش
به مناسبت روز تولد دختر بچه کيک
تولد مي پخت مي ديد که يه خط کج
بزرگ رو کيک به اون کوچيکي افتاده...
که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خداخالق زیبای و سراینده عشق آفریننده ماست
مهربانی است که مارا به نکویی ٬ دانایی٬زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک٬زیبا و بزرگ٬ دروزخی دارد به گمانم
کوچک و بعید
د ر پی سودایی است که ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ایم می سازیم
که خرد را با عشق٬ علم را با احساس٬و ریاضی را با شعر٬ دین را با عرفان
همه را به تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
نگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز روح را حاضر و غایب نکند
و به جز از ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند که به جای مغز٬دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء هر کس حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ٬کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود٬رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران٬موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو٬و طیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود که بسنجد ما راتا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم.
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما...
منبع:کتاب به همین آسانی
آموخته ام که در همه لحظات و در هر شرایطی به خدا اطمینان داشته باشم.
آموخته ام که دوست خوب مانند الماس است.
آموخته ام که گاهی کوچکترها بیشتر از بزرگترها می دانند.
آموخته ام که خدا تنها عشق است و عشق تنها خداست.
آموخته ام که خدا همیشه همراه من است.
آموخته ام که وقتی نا امید می شوم خدا با تمام عظمتش ناراحت میشود و عاشقانه
انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.
آموخته ام که اگر راجع به چیزی نمی دانم با شهامت بگویم نمی دانم.
آموخته ام که اگر به آنچه خواسته ام نرسیده ام یعنی خدا برایم بهتر ازآن را فراهم
کرده است.
آموخته ام که قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت و فرهنگ آن را در خود پرورش
دهم.
آموخته ام که اولین شرط رسیدن به هدف علاقه است.

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬
آوازی شنید که :« هان بوالحسنو! خواهی که آنچه از تو
می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت:« بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و
از کرم تو می بینم با خلق بگویم
تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟».
آواز آمد:« نه از تو نه از من ».
آهنگری بود كه با وجود رنجهای متعدد و بیماریاش
عمیقا به خدا عشق میورزید.
روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت
از او پرسید:"
تو چگونه میتوانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت میكند
دوست داشته باشی؟"
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:"
وقتی كه میخواهم وسیلهای آهنی بسازم یك تكه آهن
را در كوره قرار میدهم.
سپس آن را روی سندان میگذارم و میكوبم
تا به شكل دلخواهم در آید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد میدانم
كه وسیله مفیدی خواهد بود و گر نه آن را كنار میگذارم.
همین موضوع باعث شده است كه همیشه به
درگاه خداوند دعا كنم كه:
خدایا! مرا در كورههای رنج قرار ده اما كنار نگذار.



