تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

هنوز در سفرم

خیال می کنم در آبهای جهان قایقی است

و من ـ مسافر قایق ـ هزارها سال است

سرود زنده ی دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم.

 


نوشته شده در تاريخ 86/05/28 توسط عسل بانو

يک طلبه هندي به استاد خود گفت من خيلي از مرگ ميترسم. اين ترس از کودکي با من بوده آيا مي دانيد به من بگوييد چرا کسي مثل من که دارد به خوبي زندگي مي کند روزي بايد بميرد؟
استاد فکري کرد و گفت : چه کسي به تو گفته است که داري زندگي ميکني؟
شاگرد گفت من منظور شما را نمي فهمم؟
استاد گفت : آيا اين مطلبي نيست که پدر و مادرت از زمان کودکي به تو تلقين کرده اند و تو آن را فرض مسلم پنداشتي؟ تاسف ميخورم که چرا کسي تاکنون به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگي کردن نيست.
شاگرد پرسيد : من از کجا بايد بدانم که دارم زندگي مي کنم؟
استاد جواب داد : زندگي مثل چشمه اي است که بايد از درون تو بجوشد تو مسئولي که عميقترين زواياي وجودت را بکاوي و اين چشمه را بجوشاني و آن را از روي کرامت در زندگي ديگران جاري کني در اين صورت مي تواني لبخندي بر لب هاي ديگران بنشاني . سبزينگي و بالندگي آنها را ببيني و احساس کني که در خوشبختي آنها سهيم هستي .
شاگرد پرسيد : اما خود مرا چه کسي خوشبخت خواهد کرد ؟ اين طور که شما مي گويد من وقتي احساس خوشبختي خواهم کرد که بتوانم در خوشبختي ديگران سهيم باشم . استاد تبسمي کرد و گفت : چشمه ها تا وقتي که مي جوشند هرگز احساس تشنگي نمي کنند و آبي از کسي نمي خواهند بدان که تا وقتي که تشنه اي هنوز چشمه وجودت را نيافته اي و جاري نکرده اي همين درس براي امروز کافي است.

  


نوشته شده در تاريخ 86/05/24 توسط عسل بانو

 

 

  پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:  خدایا من خیلی تنها هستم.

 

 آیا مهمان من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش

 

خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

 

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. سپس

 

 نشست و منتظر ماند.چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله

 

به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او

 

خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن  عصبانی شد و در را بست. نیم ساعت

 

 بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در راباز کرد. این بار کودکی بود

 

که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی

 

 در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه بصدا

 

 در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید.

 

 در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست

 

تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد

 

 و فریاد زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و رفت

 

که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت:

 

خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم   می آیی؟ خدا جواب داد:

 

 بله ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی.

 


نوشته شده در تاريخ 86/05/21 توسط عسل بانو

 

مبعث پیام آور مهربانی

 سید المرسلین حضرت محمد(ص)

را به تمام دوستان تبریک و تهنیت می گویم 

 


نوشته شده در تاريخ 86/05/19 توسط عسل بانو
 
پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ به او داد و
 
گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد.

روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به دیوار کوبيد. طی چند هفته بعد، همانطور که یاد
 
 می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعدا د ميخهای کوبيده شده به
 
دیوار کمتر می شد. او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر از کوبيدن
 
 ميخها بر دیوار است ... او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد
 
 که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند، یکی از ميخها
 
 را از دیوار بيرون آورد.

روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها را
 
 از دیوار بيرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و
 
گفت :"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
 
دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت
 
 حرفهای بدی می زنی، آن حرفها هم همچين آثاری به جای می گذارند. تو
 
می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون آوری. اما هزاران بار
 
 عذر خواهی هم فایده ندارد، آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به
 
 اندازه زخم چاقو دردناک است."
 

نوشته شده در تاريخ 86/05/14 توسط عسل بانو

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !

پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !

نوشتم :

سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !



معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))


نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد.

(سید امان الله حکیم)

 

 


نوشته شده در تاريخ 86/05/08 توسط عسل بانو

 

 

میلاد با سعادت

حضرت علی(ع)

و

روز پدر

را به همه دوستان تبریک می گویم


نوشته شده در تاريخ 86/05/05 توسط عسل بانو

ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر٬که هنوز٬بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست٬

گرم و آبی و پر از مهر٬به ما می خندد!

یا زمینی را که٬دلش از سردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار!دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت٬ تا بگوید که هنوز٬

پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟

تو مرا داری و من هر شب و روز

آرزویم٬ همه خوشبختی توست

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کار آن هایی نیست ٬ که خدا  را دارند...

ماه من !غم و اندوه٬ اگر هم روزی ٬مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات٬از لب پنجره عشق ٬ زمین خورد و شکست٬

با نگاهت به خدا چتر شادی را وا کن

و بگو با دل خود ٬که خدا هست٬خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب ٬راه نورانی امید

نشانم می داد..

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد٬ همه زندگیم غرق شادی باشد...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی٬بودن اندوه است...!

این همه عصه و غم ٬ این همه شادی و شور

چه بخوای و چه نه! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر٬

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می خواند:

که خدا هست ٬خدا هست

و چرا غصه ؟!چرا؟!

                                                                                                                      


نوشته شده در تاريخ 86/05/02 توسط عسل بانو
Blog Skin