تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

در یک روستا سطح آب رودخانه پایین آمده بود و در مسیر جریان رود٬برکه های کم

 عمق ایجاد شده بود.طبیعی است که برکه های کم عمق مامن خوبی است برای

قورباغه های رنگ و وارنگ و دیری نپایید که صدای قورقور قورباغه ها سراسر فضای

 روستا را در برگفت.در آن روستا مرد صاحبدلی بود که وقتی مشکل مردم را دید

پیشنهاد داد تا قنات و چشمه بالای رود لایروبی شود تا دوباره آب جویبار شدت بگیرد

و عمق آب بیشتر شود.یکی از جوانان ده به صاحبدل گفت:"اجازه دهید عده ای از

جوانان به سراغ قورباقه روند و آنها را از بین ببرند!"

صاحبدل پاسخ داد:"عمق آب که زیاد شود دیگر قورباغه میدانی برای تاخت و تاز پیدا

نخواهند کرد و خودشان خواهند رفت.تو و بقیه جوانان سرچشمه را در یابید!عمق آب

که زیاد شود ماهی ها و شناگران واقعی رخ می نمایند.به همین خاطر است که در

اقیانوس نهنگ وجود دارد اما قورباغه نیست!

بله صحبت در مورد حرفه ای شدن است.نکته این است که همیشه دریای به عمق

یک میلی متر بودن و از همه چیز کمی دانستن برای ما عزت و خوشبختی به همراه

نمی آورد و در زندگی واقعی باید گاهی به جای "از این شاخه به آن شاخه پریدن"

کمی تامل کنیم و در جا ریشه بزنیم و در عمق رشد کنیم و به زبان ساده به جای

دریایی با عمق یک میلی متر به چاهی با عمق صد متر تبدیل شویم.تو نهنگ دریای و

برای شنا در اقیانوس های عمیق باید استخوان بندی و ساختار کامل بدن و روح و

ذهنت نهنگ گونه باشد.از این شاخه به آن شاخه پریدن بدترین اتفاقی است که می

 تواند در جریان زندگی یک نفر رخ دهد.سال ها به سرعت خواهند گذشت و آن که در

 آب های کم عمق شنا می کند به تدیج عضلات قدرتمند مورد نیاز برای شنا در اب

های عمیق را از یاد می برد.او شاید با سر و صدا و رنگ و لعاب سعی کند خود را

نهنگ دریاهای پرخروش نشان دهد ولی هم خودش و هم کسانی که اطراف اویند

خوب میدانند که فقط چون آب کم عمق است او آوازه خوان شده.صدای خروشان

دریاها که از دور به گوش برسد٬دیگر آوازی از حلقوم او شنیده نخواهد شد.

فراموش نکنیم دیگر جمله های تحت عنوان "می توانی در زندگی یا غورباقه باشی یا

نهنگ"وجود ندارد!الان دیگر هیچ نهنگی قورباغه ها را داخل اقیانوس راه نمی دهد و

هر کسی باید در شاخه مربوط به خودش تا حد امکان به مهارت نسبی برسد.دریاهای

 کم عمق دیگر خریداری ندارند.همه در جستجوی چاههای عمیق هستند.


نوشته شده در تاريخ 86/08/26 توسط عسل بانو

من یک چهار دیواری دارم و همسایه هایی...

پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت می کند

و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون می بینید

و نوه های همسایه با صدای بلند بازی می کنند

در چند قدمی چهار دیواری برجی می سازند

و چند قدم آن طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر...

و من در این شلوغی و هیاهو٬

تنها در چهار دیواری ام٬

به دنبال خود می گردم

که مدتی است ناپیداست

انگار سالیان سال است که نیست!

مدت ها گذشت تا در کنج خلوتم یافتمش

و وقتی خود را پیدا کردم٬خدا را حس کردم در درون خود!

و وقتی که خدا را حس کردم

دیگر خود را فراموش کردم

و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد

با من

منی که دیگر من نیست

من یک چهار دیواری دارم


نوشته شده در تاريخ 86/08/26 توسط عسل بانو

آیا می دانستید یک عقاب پیش از آن که توفان همه چیز را خراب کند٬میداند که توفان در حال نزدیک شدن است؟

عقاب به ارتفاع بلندی پرواز می کند و منتظر باد می شود.وقتی توفان آغاز شد ٬عقاب بالهایش را طوری تنظیم می کند که باد او را بالا ببرد بالا تر از طوفان.

در حالی که توفان شدت می یابد٬عقاب خودش را به اوج می رساند٬ولی از آن نمی گریزد.از باد به سادگی برای بالا رفتن استفاده می کند و به اوج می رسد.

وقتی توفان زندگی به سراغ مان می آید ما هم می توانیم با معطوف کردن ذهن و باورمان به سوی خداوند اوج بگیریم. لزومی نداردکه توفان بر ما چیره شود.ما می توانیم اجازه دهیم نیروی خداوند ما را به بالا برساند.

خداوند ما را قادر می سازدکه بادهای توفانی را که بیماری٬مصیبت٬شکست و ناامیدی را به زندگی مان می آورند ٬کنترل کنیم.ما می توانیم بر فراز طوفان اوج بگیریم.

به یاد داشته باشید٬این مسوولیت سنگین زندگی نیست که ما را پایین می کشد بلکه نحوه مواجه شدن ما با آن هاست.


نوشته شده در تاريخ 86/08/19 توسط عسل بانو

روزی که به دنیا آمدی خدا همه وفور نعمت در کاینات را با بخششی کبریایی به تو هدیه داد.

ترانه باز باران با ترانه ٬با گوهرهای فراوان٬زیر گنبد رنگین کمان هر بهار سقف فلک را چراغانی می کرد...

و تو با برگ های تازه سبز می شدی و با خزان برگ ها٬رنگ نارنجی شان را زیر گام های رشد٬به تماشای آب شدن همه یخ های زمان می نشستی...

در روزگارت ٬هیچ لحظه ای ناپدید نشده و اگر همه رازها را آشکار نمی بینی پنجره دیده خودت را ببند...

دق الباب بر قلب خویش کن...

از آنچه بی ریا عطا شده بیاموز که همه خواست خداست .آن شکر گزاری است که با مهر بر لب نجوا شود...

هر قدم که به سوی یک چشم منتظر برداری هر احساس که بر روی صورت بنمایانی

یک تشکر از خداست ٬که آن هم بی جواب نخواهد ماند...

وقتی پاداش در مهرورزی خلاصه می شود وبس...

به خودت ببال که می بینی٬می فهمی و مهر الهی در وجودت ریشه دارد...

اگر بتوانی بیشتر بنگری ٬کمی بیشتر ساده خواهی بود٬و کمی بیشتر مهربان و با گذشت روزگارت را سپری خواهی کرد...

حرکت به سوی نور شتاب نمی خواهد٬مرکب عشق را می طلبد بگذار تمام انرژی تو در نگاهی پر مهر مشتاق بخشیده شود...

عشق اگر در همه وجودت جریان داشته باشد٬تو را به رقص وا می دارد و لحظه ای فرا می رسد که روحت اسیر پیکری سخت نیست ...

همه در دل تو جای خواهند گرفت و رقص شادی دیگران همه آنچه  بخشیده ای را به هزاران برابر دریافت خواهد کرد.و تو با تجلی خویش ٬مرزی باقی نمی گذاری...

همین جا و اکنون مهربان باش٬شکر کن و با شور مهر بخشیدن٬زندگی کن...


نوشته شده در تاريخ 86/08/19 توسط عسل بانو

 

 

الهي !

 

سزاها را تو ساختي،نواها را تو خواستي؛

 

نه از كس به تو،نه از تو به كس،

 

همه از تو به تو.همه تويي و بس.

 

مرا از من بشوي تا تو ماني و بس.

 

 الهي !

 

راهم نماي به خود،و باز رهان مرا از بند خود !


نوشته شده در تاريخ 86/08/13 توسط عسل بانو

 

 كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت:

 

 تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و‏‎ ‎كوچك‌ كنار راه‌
 
ايستاده‌ بود. مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎كنار جاده‌
 
بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت:
 
       ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و‏‎ ‎بي‌ رهاورد ‏برگردي.
 
       كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر‎ ‎
 
رفت‌ و گفت:    يك‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،
 
       او هيچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت:
 
        ‏اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛
 
جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و ‏كوله‌اش‌‏‎ ‎سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت،
 
        هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست‏‎. ‎مسافر بازگشت.
 
         ‏رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،  اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود‏‎ . ‎به‌
 
ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از ‏آن‌ آغاز كرده‌ بود.
 
         درختي‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
 
         زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
 
         ‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
 
        درخت‌ گفت:
 
        سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎كوله‌ات‌ چه‌ ‏داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
 
        مسافر گفت:
 
        بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
 
        ‏درخت‌ گفت:
 
        چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري،‏‎ ‎همه‌ چيز داري.
 
       اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ ‏چيز داشتي،
 
      غرور‎ ‎كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
 
      حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
 
      و‎ ‎قدري‌ ‏از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.
 
      دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
 
      و‏‎ ‎چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و ‏گفت:
 
      هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي،‎ ‎اين‌ همه‌ يافتي!
 
      درخت‌ گفت:
 
      زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ ‏در خودم.
 
      و پيمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست‎.‎

نوشته شده در تاريخ 86/08/12 توسط عسل بانو

 

زندگی پیش رو را ببین٬هر چه بیشتر در گذشته غوطه بخوری٬

حجاب غفلت و محرومیت خود را ضخیم تر کرده ای٬

بدین سان بسته می شوی٬آهسته آهسته

به کودکان نگاه کن و گشودگی را از آن ها یاد بگیر.

آری اگر کودکانه نگاه نکنی ٬حقیقت چیزها را لمس نخواهی کرد.

جنازه گذشته را از روی دوش دل خود بردار

و زمین بگذار٬تازه شو٬از نو متولد شو٬

اگر مدام دل مشغول گذشته ها باشی٬

از تازه های زندگی محروم می مانی.

پیرو دل خود باش.

اگر دنیا٬دیوانه دیوانه است٬

تو همت کن

و به آن معنای ژرف ببخش

تو می توانی در دنیای تهی از معنا٬

معنای ژرف وزیبای خود را بیافرینی

بدین سان می توانی از جبر

دنیای دیوانه دیوانه رهایی یابی.

ممکن است کسی قدردان کار و اندیشه و احساس

پاک و زیبای تو نباشد .

مهم نیست

تو با خوبی و پاکی و زیبایی احساس و عمل ٬

به آزادی رسیده ای...


نوشته شده در تاريخ 86/08/11 توسط عسل بانو
 
پادشاهی جایزه ی  بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را
تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
 
 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
 
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
 
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
 
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
 
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
 
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

نوشته شده در تاريخ 86/08/04 توسط عسل بانو
Blog Skin