من از هیچ شروع می کنم.جایی در فراسوی بیداری!نقطه ای که تو آن را
نمی بینی٬شکلی در آن پیدا نیست٬حرفی در آن نوشته نشده٬رنگی به وجودش
جذب نشده٬فقط با تصورم آن نقطه را تجسم می کنم و بعد شروع می کنم .هیچ ٬
یعنی٬ هیچ.من از لحظه تصمیم آغاز می کنم.من نخستین واژه ام٬قبل از تکلم٬
نخستین گام٬قبل از حرکت٬نخستین قصد ٬قبل از عمل.من از تهی٬ پر و خالی
می شوم . هر جا سکوت هست٬من وسوسه شعرم٬قصه ام٬ترانه ام٬فریادم٬
شوقم.هر چا تاریک است٬من وسوسه نقشم٬خیالم٬نورم٬رویای آماده ظهورم.
هر جا خاموشی هست٬من وسوسه بیداری ام٬جذبه آفرینشم٬آماده خلق کردنم.
من از هیچ می آفرینم٬آن جا که در عمق درون٬بذرهای بینش و آگاهی از دل
سکوت و تاریکی محض جوانه می زند.من از هیچ درخت می شوم .
میوه های تر می بخشم.من از هیچ کلمه می سازم.فقط گوش می کنم .
دل می سپارم و ناگهان می شنوم .او می گوید و من می نویسم او...می خواهد
و من انجام می دهم .او...شروع می کند و من ادامه می دهم و در مسیر...می بینم
که من "هیچم" هر چه هست ...اوست.حالا ...فقط نگاه کن.بخوان و بشنو!
هیچ را لمس کن تا رمزهای حضورش را ٬بر تو آشکار کند!با هم کشف می کنیم.
سکوت کن و هیچ نگو!بشنو.بگذار ذهن از هر کلمه ای رها باشد.بگذار
توهم دانایی عبور کند.خالی شو!فراموش کن چه کسی هستی.ذهن را مثل
زمین خالی کن.سکوت کن و منتظر باش.بگذار هر آنچه قرار است
در این زمین بجوشد یا بروید٬خود٬خودش را آشکار کند و تو را در خود غرق کند
آن چنان که تو قسمتی از او هستی و او قسمتی از توست...!
آفرینش از "هیچ"آغاز می شود٬جایی که مخلوق غایب است و اجازه می دهد
خالق عمل کند.جایی که "من" نیست ٬او هست و او می تواند همواره از
هیچ آغاز کند.از تصویر و تصور ٬پاک شو.تا هر بار با چهره ای نو و زیباتر
آفریده شوی. روان باش و رها...!
امروز زودتر از خورشید بیدار شدم٬دوباره.هر روز با هم قرار می گذاریم که فردا
چه کسی زودتر از خواب بیدار می شود...
بیشتر وقتها من برنده می شوم.فکر می کنم خود خورشید هم می داند که
اگر من خودم بخواهم می توانم تمام روزهای عمرم را برنده باشم!
خوب فکر کن!هر روز برنده باشم!در مسابقه با خورشید٬اگر بخواهم
می توانم برنده باشم!
(لطفا این جمله را یک بار دیگر بخوان٬به دوبار خواندنش می ارزد)
پس نتیجه می گیریم که اگر اراده کنم می توانم در همه مسابقه های زندگی برنده باشم!!!
وای چه کیفی داره!
امروز سرشارم از حس خوب بودن !شریک نمی شوم این حس را با کسی!

خدایا !
به ایمان من سواد عمل عطا کن.
یه روزی ...
یه جایی...
یه جوری...
یه کسی...
یه چیزی...
صبر داشته باش...
صبر داشته باش...

روزی از روزها و شبی از شبها٬خواهم افتاد و خواهم مرد.اما میخواهم هر چه بیشتر بروم!
تا هر چه دورتر بروم ٬تا هر چه دورتر بیفتم ٬تا هر چه دیرتر بیفتم٬هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.
می خواهم حتی یک گام یک لحظه٬بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم٬افتاده باشم و جان
داده باشم همین!
(دکتر شریعتی)
از چرچیل درخواست شد تا در مدرسه ابتدایی که زمانی در آن تحصیل می کرد
سخنرانی کند.مدیر مدرسه به دانش آموزان گفت:متفکر دنیای غرب تا دقایقی دیگر برایتان
سخنرانی خواهد کرد و به آنها پیشنهاد کرد که قلم و کاغذی به دست گرفته و سخنان او را
یادداشت کنند.چرچیل پس از آنکه پشت تریبون قرار گرفت گفت:
(هیچ وقت٬هیچ وقت٬هیچ وقت٬تسلیم نشوید)
و در جایش نشست.
(یک راند دیگر مبارزه کن وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه میروی یک راند
دیگر مبارزه کن وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری یک راند
دیگر مبارزه کن.وقتی که چشمانت سیاهی می رود و چنان خسته ای که آرزو میکنی
حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش
مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد.)
برگرفته از وبلاگ:http://doornazdeek.persianblog.ir/
یک ربع مانده تا سرریز شوم از ...کفش هایم را می پوشم٬همان کفش هایی که از جنس پاییزند.در لباس های گرم و لطیف خیالم غرق می شود.میروم به همنشینی دوباره پنجره رو به خیابان آشنا.وقت آشتی با کاغذهای بی تاب است که هر روز سعی می کنم اشتیاقشان را برای نوشته شدن نادیده بگیرم.من مقاومت می کنم تا ننویسم اما پاییز نمی گذارد مقاوم بمانم .تسلیم می شوم و خوشحال.خوشحال میشوم از این تسلیم نا خواسته...

این چند قطره باران هدیه من به تو که ساده زندگی می کنی...
