تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

زمانی بس طولانی در انتظار بودم

برای وقوع معجزه ای همه گفتند مقاوم باش !

صبر داشته باش و اشکی مریز !

در میان تاریکی و خوشی ها

می دانستم که موفق می شوم

و دنیا در این تصور بود که من خسته شده ام

اما من در انتظار تو بودم!

اکنون سکوت کن.نوری در آسمان می بینم!

نمی توانم باور کنم که فرشته ای مرا لمس کرده است!

همراه با عشق...همراه با عشق!

جاییکه تاریکی حکمفرما بود اکنون روشنایی است!

جاییکه رنج و محنت حمکفرما بود اکنون شادی و مسرت است !

ومن هنوز نفس می کشم !

و هنوز هستم پس باید !

بار دیگر دست بر آسمان بلند شوم...!


نوشته شده در تاريخ 86/10/29 توسط عسل بانو

مگویید :حقیقت را یافته ام.

بگویید:حقیقتی را یافته ام.

من . نفس .ذهن . نمیتواند حقیقت را بیابد.

بگویید :حقیقت مرا یافته است.

من . حجاب است.

من . من خویش را فانی ساختم.

حقیقت مرایافت.

حقیقت همواره حقیقت است.

حقیقت متعدد نیست.

دروغ است که متعدد است.

بنابراین .باید گفت:

حقیقت آشکار شده است.

من فقط حجاب خود را از میان برداشته ام.


نوشته شده در تاريخ 86/10/29 توسط عسل بانو

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد.

 

زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌

 

بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير،

 

سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌

 

بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌

 

درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها

 

گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌

 

من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌.

 

 حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌

 

ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌:

 

بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌:

 

عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود

 

 گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به

 

‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

 

 سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد

 

ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن

 

‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط

 

عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو

 

 نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه

 

‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.


هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.


نوشته شده در تاريخ 86/10/24 توسط عسل بانو

با خدا بودن                                  

                                     عالمی دارد و...          

به خدای مهربان که از رگ گردن به تو نزدیک تر است اعتماد کن.واهمه های دلت را به او بگو٬

اضطراب و دل نگرانی ها با داروی امید شفا می یابند.خوش نیت و نیکو کلام باش٬تا دعای خیر

 دیگران برای راهگشا باشد .به همه اجازه بده آنچه هستند باشند و تو نیز یاد بگیر هر روز

 مهربان باشی به احساسی به نام ترس اجازه نده میان تو قلبت بایستد٬درد خلوت تلخ

آینده را باور کن.ریزش اشک نخستین قدم برای آزادی توست...

دل شسکته ات را پنهان نکن٬عشق و بخشش٬مرهم و شفاست.آغوشت را به روی تمامی

 خوبی های دنیا بگشا.کسی که دیگران را به اندازه خودش دوست بدارد٬هرگزتنها نمی ماند

 این شیوه زندگی راهم تجربه کن...با خدا بودن عالمی دارد....! 


نوشته شده در تاريخ 86/10/24 توسط عسل بانو

همه ميدانند
همه ميدانند
که من و تو از آن روزنه ي سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم ...

فروغ


نوشته شده در تاريخ 86/10/20 توسط عسل بانو

من همیشه اینجا بوده ام

من همیشه از پس این چشم ها نگریسته ام

گویی که بیش از یک عمر است

گاهی از انتظار خسته می شوم

گاهی از اینجا بودن خسته می شوم

آیا همیشه اینطور بوده؟

آیا شده هیچوقت جز این باشد؟

آیا هیچوقت از انتظار خسته می شوی؟

آیا هیچوقت از اینجا بودن خسته می شوی؟

.......................................................!!!


نوشته شده در تاريخ 86/10/20 توسط عسل بانو

دوش آن غم دل که می​نهفتم

باد سحرش ببرد سرپوش

آن سیل که دوش تا کمر بود

امشب بگذشت خواهد از دوش

شهری متحدثان حسنت

الا متحیران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست

 از حلقه عارفان مدهوش

آتش که تو می​کنی محالست

کاین دیگ فرونشیند از جوش

بلبل که به دست شاهد افتاد

یاران چمن کنند فراموش

ای خواجه برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت

از من بنیوش و پند منیوش


نوشته شده در تاريخ 86/10/19 توسط عسل بانو

 

چو تو آمدی مرا بس ٬که حدیث جز تو گفتم

چو تو ایستاده باشی٬ ادب آنکه من بیفتم

تو اگر چنین لطیف از در بوستان در آیی

گل سرخ شرم دارد ٬که چرا همی شکفتم


نوشته شده در تاريخ 86/10/16 توسط عسل بانو

در آسمان دو چیز افسونم می کند!

آبی بیکران  

و  

خدا 

آن را می بینم و می دانم که نیست!

او را نمی بینم و می دانم که هست...!

 

واهه آرمن             

 


نوشته شده در تاريخ 86/10/14 توسط عسل بانو

 

دارد باران می بارد!!!

و ....باران یعنی....من دوستت دارم!!!


نوشته شده در تاريخ 86/10/13 توسط عسل بانو

دارد باران می بارد و شعر سرازیر می شود از آسمان خدا

خدا هم شاعری را دوست دارد...


نوشته شده در تاريخ 86/10/07 توسط عسل بانو

عید سعید غدیر خم

بر همه دوستان تهنیت باد


نوشته شده در تاريخ 86/10/07 توسط عسل بانو

به چه فکر می کنی؟!

غریبه می زنی!دور از حلقه یاران نشسته ای که چه ؟!

عطر باران مستت نکرد؟رنگ های خیال انگیز پاییز غرقت نکرد؟در چه خیالی باز٬

سفره غم را بر چین.به دلت آبی بزن٬به قصد قرب وضو بگیر و صفایی کن.نیت کن٬

به سمت زمستان بایست و به سپیدی که به امتداد قامت صبح٬قد کشیده نگاه کن .

بگو٬خدا بزرگ تر است و آن گاه بخوان...

در چه فکری زمین گرد است و می چرخد و تو ایستاده ای و نمی افتی٬کدام جذبه

 در کدام مدار تو را سرپا نگه داشته است؟هنوز در پی نقطه شروعی؟نقطه شروع

تویی از همین لحظه٬آغاز کن٬نزدیک بیا٬در خود فرو رفته ای که چه؟

در حلقه یاران همه جمعند و هیچ کس غریبه نیست.

همه در مدار عشق حق می چرخیم.هم سو شو با هر موجودی که جان در او می تپد.

همراه شو با هر چه می بینی٬با آب ٬باد٬خاک٬آتش!

همه در چرخش اند ٬در مدار جذبه حق!به رهگذار کوچه های زمستان نگاه کن!

منتظر نمان که از خواب زمستان بیدار شود یا در خواب بماند٬تو عبور کن و وصل باش.

بگذار این هوای سرد٬در ریه های گرم تو تپش های زندگی را به یادت بیاورند  .

گرم شو و گرم تر کن هر آنکه را می بینی و نمی بینی.می شناسی و نمی شناسی.

معطر شو دل ببند تا دوباره آشنا شوی!


نوشته شده در تاريخ 86/10/02 توسط عسل بانو
Blog Skin