تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی             لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی

 

منت در عید جمشیدی کنم تبریک و تقدیمی        که اقبال تو سعد آید در این جشن نیاکانی

 

روزگارتون بهاری

 دلم برای اینجا تنگ میشه خیلی زیاد

برمیگردم فکر نکنید میرم دیگه نمیام


نوشته شده در تاريخ 86/12/28 توسط عسل بانو

          

             

برای تو...!


نوشته شده در تاريخ 86/12/25 توسط عسل بانو

مارگاریتا

مارگاریتا

مارگاریتا

مارگاریتا

مارگاریتا

مارگاریتا

سورزن گرامافون

روی نام تو گیر کرده است!

(رسول یونان)


نوشته شده در تاريخ 86/12/23 توسط عسل بانو

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟

                                                           یغما گلرویی                                                  


نوشته شده در تاريخ 86/12/17 توسط عسل بانو

وقتی که تو نیستی

 من حزن هزار آسمان بی اردی بهشت را

 گریه می کنم!!!!!


نوشته شده در تاريخ 86/12/03 توسط عسل بانو
Blog Skin