
۵ ثانیه فرصت داری تسلیم شوی!!!
سلاح منفی بافی را کنار بگذاری
و اجازه دهی نهال اندیشه های مثبت
در ذهنت جوانه بزند!
۵ ثانیه تمام شد!!!
(میلاد تهرانی)

اگر در جستجوی آرامش
به اینجا رسیده ای ٬
وقت آن است که بدانی...
هیچ جمله ای در هیچ کتاب دنیا
تو را آرام نخواهد کرد!
آرامش را در جایی جز وجود خودت
نخواهی یافت دوست من.
باور کن!
(میلاد تهرانی)

امیدواری در چشم هایت می درخشد
و مهربانی در قلبت موج می زند
ای نگاهت آفتاب٬دلت دریا
وجودت می ارزد به کل دنیا
(میلاد تهرانی)

تا حالا فکر کردی دنیا چند متره؟تا حالا فکر کردی که مساحت دنیا رو می شه حساب کرد یا
نه؟محیطش رو چی؟اصلا دنیا چند متره؟رقم هاش به اندازه ای هست که توی صفحه کوچیک
ماشین حسابت جا بگیره؟اصلا مهمه بدونی این دنیایی که داری توش راه می ری٬نفس می
کشی و زندگی می کنی چند متره؟شاید مهم باشه ولی مهم تر از اون اینه که بدونی دنیای
که برای خودت ساختی چند متره!آره...دنیای تو.هر کدوم از ما علاوه بر این که توی یک دنیای
بزرگ و مشترک زندگی می کنیم یک دنیای خصوصی هم داریم.دنیای درون ما!خیلی ها
دنیای درون شان کوچیکه مثل آپارتمان های امروزی که ۴ نفر به زور توش جا می شن و نمی
شه توش قایم باشک بازی کرد!اما بعضی ها دنیاشون از دنیای واقعی و مشترکی که همه ما
داریم توش زندگی می کنیم هم بزرگ تره.این که دنیای به این بزرگی رو چطوری توی دل
خودشون جا دادن هم خودش جای بحث داره اما اونایی که دنیاشون کوچیکه همیشه توی
عذابن.چرا فلانی امروز به من اخم کرد؟چرا غذا شوره؟چرا دوستم نداره؟چرا فوت کرد؟ای
کاش نمی رفت!ای کاش اینطوری نمی شد!چه قدر زندگی پوچه!تکراریه ٬خسته کننده است
و چرا و ای کاش و حرفای منفی این آدما هیچ وقت تمومی نداره.وقتی هم که یک چیزی بر
وفق مرادشون هست می گن کاشکی از خدا چیز دیگه ای می خواستم!چی می شد اگه
به خاطر همین چیزی که خواستی و خدا بهت داده شکر گزاری کنی تا این که با گفتن این
جمله خودت رو به این باور برسونی که زندگی هیچوقت روی خوشی نداره؟دلم میخواست
می تونستم جنس دنیای این آدما رو عوض کنم!احتمالا دنیایی از جنس سیمان دارن!سخت و
محکم و غیر قابل نفوذ.باید خرابش کرد و از نو ساخت.ولی ای کاش دنیاشون کش می اومد!
اون وقت می گرفتم دنیاشون رو می کشیدم ٬ اون قدر می کشیدم تا اندازه دنیای آدم بزرگا
بشه.آدمایی که خودشون هم مثل دنیاشون بزرگن.کسایی که با یه حرف ناراحت کننده زندگی
شون رو تلخ نمی کنن٬کسایی که همیشه خدا رو برای کوچیک ترین چیزی بهشون داده شده
شکر گزاری می کنن.کسایی که ایمان دارن پشت هر ناراحتی حکمت خدا هست٬ کسایی که
دنیاشون اون قدر بزرگه که با هیچ دستگاه پیشرفته نمی شه مساحت و محیطش رو حساب
کرد!
من و تو جزء کدوم دسته از این آدماییم؟

بزرگي از راهي مي گذشت.پسر جواني را ديد با قيافه اي خاك آلود و افسرده كه آهسته قدم بر مي داشت و گه گاه رو به آسمان مي كردو آه مي كشيد.كنار آن جوان رفت و از او پرسيد:
غمگين بودن حالت خوبي نيست.چرا اين حالت را برگزيده اي؟پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت:"دلباخته دختري خوب و پسنديده شده ام.او هم به من دلبسته شده است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زياد خوششان نمي آيد.امروز دل را به دريا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صداي بلند فرياد زدم كه يا بايد با ازدواج من و دختر مورد علاقه ام موافقت كنند يا اين كه من خودم را مي كشم!"
آن مرد لبخندي زد و گفت:"و آن ها هم يك صدا گفتند با گزينه دوم موافق هستند و گفتند برو خودت را بكش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمي كنند؟درست است؟"
پسر آهي كشيد و گفت:"بله!الآن مانده ام چه كنم.از طرفي زير حرفم نمي توانم بزنم و از طرف ديگر هم مي دانم كه خودكشي گناه است و فايده اي ندارد.اشنباه كارم كجا يود؟"
آن مرد دستي بر شانه جوان زد و گفت:"اشتباه تو در جمله اي بود كه گفتي!وقتي انسان چيزي را از اعماق وجودش مي خواهد ديگر مقابل اين خواسته گزينه ديگري جايگزين و انتخاب ديگري را مطرح نمي كند.او فقط يك انتخاب را مي خواهد و هرگز هم از اين انتخاب خود كوتاه نمي آيد.تو بايد مي گفتي يا با ازدواج من با اين دختر موافقت كنيد و يا باز هم بايد با اين ازدواج موافق كنيد."
مرد اين بار محكم بر شانه جوان كوبيد و گفت:"هميشه در زندگي وقتي چيزي را طلب مي كني ديگر به سراغ"شايد و اگر و اما" نرو.هر وقت كه در خواسته تو ترديدي ايجاد مي شود و تو اين ترديد را با آوردن عبارت" يا اين يا آن " بيان مي كني٬مخاطبان تو مي فهمند چيزي كه مي خواهي قابل معامله است و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشكل باشد٬بافاصله به سراغ قسمت دوم آن مي روند و تو هرگز نبايد روي بعضي از خواسته هاي خود امكان معامله فراهم كني!ياد بگير كه روي بعضي از آرزوهايت از عبارت "يا اين يا آن " استفاده نكني.مطمئن باش محبوب تو هم وقتي اين جمله را مي شنيد بيشتر از جمله اي كه گفتي خوشحال و مصمم مي شد.
|
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ |

شكوهي در جانم تنوره مي كشد
گويي از پاك ترين هواي كوهستان
لبالب
قدحي در كشيده ام!
(شاملو)

امواج زندگی را
با آغوش باز پذیرا باش.
حتی اگر گاهی٬
تو را به قعر دریا ببرد!
آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینم...
مرده است!!!

