
استاد در بازار دهکده ایستاده بود .آن سوتر یکی از شاگردانش را دید که مشغول صحبت با
دوستانش است.در این هنگام پیرمردی که بار سنگینی داشت جلوی شاگرد استاد و
دوستانش سکندی خورد و بر زمین افتاد.شاگرد و بقیه دوستانش برای که مجبور نشوند به
پیرمرد کمک کنند روی خود را به سمتی دیگر برگرداندند و از او دور شدند.استاد بی درنگ به
سمت پیرمرد رفت و به او کمک کرد تا گوشه ای بنشیند.سپس با همراهی مردم اطراف
پیرمرد و بارش را به منزل رساندند و چند ساعتی برای این کار معطل شدند.غروب استاد که
به مدرسه برگشت بی مقدمه همه شاگردان را به سالن کلاس فراخواند.همه شاگردان در
کلاس حاضر شدند.استاد گفت :"امروز می خواهم درس بزرگی به شما بدهم.وآن این است
که هرگز اجازه ندهید هیچ چیز شما را پیش خودتان خرد و ذلیل کند!"شاگردان ٬هاج و واج به
استاد خیره شدند و بعد از مدتی سکوت از او پرسیدند:"چگونه یک انسان نزد خودش شرمنده
و ذلیل می شود؟به هر حال انسان نزدیک ترین فرد به خودش است و تقریبا تنها موجودی
است که با توجیه خودش را می بخشد."استاد سرش را به علامت تاسف تکان داد و
گفت:"اصلا این طور نیست.وقتی زمین خورده ای می بینیم و روی خود را به سویی دیگر می
دوزیم تا از ما کمک خواسته نشود٬وقتی دردمندی را می بینیم که درد و رنج طاقتش را بریده
و خود را به بی خبری می زنیم تا مسئولیتی به گردن مان نیفتد٬وقتی شخصی غریب و تنها
می بینیم که نیازمند همراهی ماست و ما برای راحتی خود ٬او را کمک نمی کنیم و وقتی
مجروحی را می بینیم و برای گریز از دردسرهای درمانش خودمان را به کوری می زنیم و راه
مان را کج می کنیم٬شاید با این کار یعنی خود را به نفهمی زدن٬بتوانیم موقتا از زیر بار
مسئوولیت و زحمت و دردسر رهایی یابیم٬اما در همان لحظه خودمان را پیش خودمان خراب
می کنیم و ارج و قرب و منزلتی را که باید نزد خود داشته باشیم از دست می دهیم و وقتی
انسان٬خویشتن را مقصر و گناهکار بداند دیگر نمی تواند از عبادتش لذت ببرد و آرامش عمیق و
واقعی را در زندگی تجربه کرد.بنابراین درس امروز این است که مراقب باشید تنبلی و بی
مسولیتی شما نزد خودتان خراب نکنید.

به نام نامی خدا ٬ درهای به ظاهر بسته اینک باز می شوند
و راه های به ظاهر مسدود اکنون آزاد می شوند.

ایمان بدون شهامت محکوم به فناست.
آنان که چشم به یاری خدا دارند٬دوباره قدرتمند خواهند شد.
آنان همچون عقاب پرواز خواهند کرد٬
خواهند دوید و خسته نخواهند شد.راه خواهند رفت و ضعیف نخواهند شد.

هیچ چیز این دنیا به اندازه دریا و زیباییهاش روحم رو به پرواز در نیاورده
سفر٬دریا٬جنگل!
زیبایی!
خدا!
خدایا !خیلی دوست دارم!!!
کنار دریا و توی جنگلهای سرسبز شمال به یاد همتون خواهم بود!

افتخار نه در حرف است و
نه در آن چه که بودیم!
دلگیر نباش
اگر سر سرباز هخامنشی را
به حراج گذاشتند٬
چرا که خونش هنوز در رگ ماست!!!
مواظب قلبت باش دوست من
فراموشی آفت قرن است.

بزرگی از راهی می گذشت مرد جوانی را دید که با سرو صورت خاکی به سنگی تکیه داده و
به شدت غمگین و به هم ریخته است.کنار آن مرد نشست و جویای احوالش شد .مرد جوان
گفت:"دست تقدیر زندگی ام را بر هم زد.ایام خوشی را در کنار خانواده داشتم٬اما دست تقدیر
با من یاری نکرد و روزگارم را به هم ریخت.اکنون که همه چیزم را از دست داده ام دیگر هیچ
امیدی به بهتر شدن زندگی ندارم چرا که می ترسم دوباره شروع کنم و دوباره دست تقدیر
زندگی ام را خراب کند! "آن مرد دستی بر شانه جوان زد و گفت:" تقدیر به تو چکار دارد جوان؟
دست تقدیر طوری عمل می کند که نیت درونی تو دیکته می کند.دست تقدیر هر لحظه به
قلب تو نگاه می کند و بر اساس نیت درونی و لحظه ای تو٬دنیا و زندگی را برایت صفحه آرایی
می کند. دست تقدیر به اینده تو کاری ندارد.دست تقدیر منتظر است تا تو آروزیی دردل
بگردانی و قدمی برداری و همانی شوی که واقعا می خواهی و بعد اوضاع و احوال را چنان
برایت جفت و جور می کند که با آنچه می خواهی واقعا مطابق شود.دست تقدیر چیزی غیر
از دست تو نیست .پس وقتی خودت قصد و نیت دوباره ساختن را داری ٬دست تقدیر هرگز
نمی تواند مانع کار شود ٬بر عکس به کمکت می آید و تو را همراهی می کند.
دست تقدیر دست توست!

اکنون سه دهه از روزی که مادرشده ام می گذرد و از آنچه که خداوند برایم تقدیر کرده ٬سپاسگذارم.در یکی از روزهای بهار٬با آمدن" گابریل" رندگی من عوض شد .تقریبا پس از ۲۴ ساعت درد٬خداوندآن موجود کوچک دو کیلو و پنجاه گرمی را به ما داد.هر مادری که از درد و ناراحتی نخستین زایمان جان سالم به در می برد٬با شگفتی فراوان در می یابد که حاضر به زایمان دوم نیز هست.به همین دلیل یکسال بعد"جوردن"به دنیا آمد.با آمدن این دو٬من به عضویت جامعه مادران در آمدم.با به دنیا آمدن فرزندانم٬وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم و فهمیدم که مسایل مربوط به آن ٬بسیار دردناک تر از درد جسمانی زایمان است.مثل اولین بریدگی دست پسرم بزرگم که خون از آن فوران می زد و تب های شدید آن ها٬دست و پنجه نرم کردن با بیماری ها٬ مرگ خرگوش کوچولوی آن دو٬تصادفاتومبیل٬ترس پسر کوچکم از سگ ها و ...اگر چه دوره پر از درد بارداری٬طولانی به نظر می رسد ولی در مقایسه با مسئولیت های خطیر یک مادر و دل نگرانی هایش٬تقریبا هیچ به شمار می آید.با کوچکترین سرفه کودک از خواب پریده و به سراغ آنها می روم.حتی وقتی در فروشگاه به تنهایی در حال خرید هستم ٬ناخودآگاه به فریاد"مادر٬مادر"بچه هایی که اصلا نمی شناسم٬پاسخ می دهم.
اکنون دوره بزرگ کردن آنها گذشته و نگرانی از شیر گرفتن٬آموزش کنترل ادرار٬روزهای اول مهد و مدرسه٬اولین بیماری و نخستین ملاقات با دندان پزشک را از سر گذرانده ام و با گرفتاری تازه تری مانند اولین دل شکستگی٬گرفتن گواهینامه٬نمرات درسی و...روبه رو شده ام.و به زودی شاهد مرحله دیگری از زندگی انها هستم.ازدواج و صاحب فرزندان قد و نیم قد شدن . شروع دوره مادر بزرگی و دغدغه های تازه آن.در حال حاضر ٬کلمه رمز برای ورود به قلبم"مادر"است و این بزرگترین هدیه ای است که فرزندانم به من داده اند .وقتی کوچک بودند ٬تا پدر و معلمشان به یادشان نمی آوردند که روز مادر است هدیه ای نمی اوردند هر چند که در همان روزها٬از باغچه خانه یا مدرسه برایم گل های وحشی زیبایی می اوردند.امسال باز هم مشتاقانه منتظرم که روز مادر٬به سراغم بیایند٬هرچند که دیگر محال است این روز را فراموش کنند.اگر گابریل و جوردن نبودند من اکنون جزء عضو جامعه مادران نبودم.
پس روز مادر بر من مبارک!
نازنین مادرم روزت مبارک![]()

