تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

 

سادگی را من از نهان یک ستاره آموختم

پیش از طلوع شکوفه بود شاید٬ با یاد یک بعدازظهر قدیمی

آنقدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان شاعر شدند.

سادگی را من از خواب یک پرنده در سایه ی پرنده دیگر آموختم

باد بوی خاص زیارت می داد و من گذشته پیش از تولد خویش را می دیدم.

ملائکی شگفت مرا به آسمان می بردند

یک سلول سبز در حلقه تقدیرش می گریست ٬

و از آن جا٬ آدم تنهایی عظیم را تجربه کرد.

دشوار است((ری را))!

هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی

گهواره جهان کوچک تر از ان می شود

که نمی دانم چه...!

تنها دلواپس غریزی لبخندم.

سادگی را من از همین غرایز عادی آموختم. 


نوشته شده در تاريخ 87/05/30 توسط عسل بانو

 

در مسیرم فقط فرشته ها و موهبت ها حضور دارند!

خدایا شکرت

سلام دوستای گلم

همین الان خبر خیلی خوبی رو شنیدم اونقدر خوب که دلم نیومد اینجا ننویسم

احمد کوچولوی ما چشماش رو باز کرده و از کما بیرون اومده وقتی صبح این خبررو شنیدم

 نمی دونستم چطوری و با چه زبونی از خدا تشکر کنم .ممنونم به خاطر همه دعاهاتون .

 

خدا جون ممنونم!

 


نوشته شده در تاريخ 87/05/28 توسط عسل بانو

سلام به همه دوستای خوبم

این اولین باری است که تصمیم گرفتم توی این فضا از این روزها بنویسم.نمی دونم چرا؟ شاید به این دلیل که حس می کنم اینجا راحتم و دوستایی دارم که حرفم رو می فهمند و توی تمام لحظات کنار من هستند. با همه امیدی که به زندگی دارم دو سه روزی هست که عجیب دلگیرم .هر چند که حضور خدا رو بیشتر از همیشه حس می کنم اما غم سگینی توی دلم لانه کرده است.تمام نگرانی من این روزها به خاطر بچه کوچکی است به اسم احمد که توی یکی از مراکز نگهداری کودکان در یکی از شهرهای ایران عزیززندگی می کنه .من این بچه رو ندیدم و فقط ۲ نامه بین ما رد و بدل شده و این بچه مبتلا به سرطان همین الان در یکی از بیمارستانهای اون شهر در حالت کماست . یکی از نامه هایی احمد کوچولو رو که برای من نوشته برای شما می گذارم: 

سلام. من اسمم احمد است و تازه به اینجا اومدم. من و 11 نفر دیگه از دوستام مریض هستیم و در حال درمان شدن. من 9 ساله هستم اما فقط کلاس اول را خواندم و خیلی سواد ندارم. این نامه را هم دوست جدیدم علیرضا مینویسد. علیرضا شما را به من و بقیه معرفی کرد. گفت که شما در شهر مشهد هستید و تنها با نامه با ما تماس میگیرید  و فعلا امکان تلفن و دیدن حضوری نیست. برام جالبه که برای کسی نامه بنویسم که نه او را دیدم و نه میشناسم. من برای خدا نامه نوشتم و مطمئنم جوابش را حتما میده. خاله عسل من همه موهای سرم و حتی ابروهام ریخته اما عمو میگه اینها عادی است و زود خوب میشم. عمو میگه باید قوی باشم و با میکروبها بجنگمو من هم دارم تلاش میکنم که موفق بشم. .. خوب این خوبه که شما از اونجا با ما آشنا شدید یعنی ما با شما آشنا شدیم. راستش من پدر و مادر دارم اما اونها وضع مالی خوبی ندارند من باید روزی 1 آمپول بزنم که قیمتش 250 هزار تومان است که نمیتونستن بدهند برای همین اینجا اومدم که پولش را میدهند تازه 5 شنبه میرم خونه شنبه بر میگردم.  خب خاله من میخوام برم کارتون ببینم. خداحافظ

نمی دونم چی شد که اینها رو نوشتم شاید دلتنگی و شاید اینکه چه کاری از من برای این بچه بر میاد نمیدونم بگم دعا کنید نمی دونم بگم ...!!!!!!!!!!!!!! باید قدر خیلی چیزها رو بدونیم و کمی فکر کنیم که در چند قدمی ما آدمهایی زندگی می کنند که آرزو دارند مثل ما باشند تنی سالم داشته باشند یا آغوش گرم خانواده ای. اما ما نه شکر گذاریم و نه ممنون.دعا کنید درد از بدن احمد کوچولوی ما بیرون بره .توی تمام این لحظات و دقایق قشنگ براش دعا کنید. .

عید همه عزیزان مبارک


نوشته شده در تاريخ 87/05/25 توسط عسل بانو

 

چند وقت پیش داشتم با بچه همسایه مون بازی می کردم .بعد کم کم دلم قیلی ویلی

رفت که قلدر بازی درآرم.بعد یه بهونه جور کردم و با بچه همسایه دعوا کردم.یهو دیدم

 بابا بدو بدو داره می آرد.رسید بهم ٬ یه نگاه کرد تو چشمام و سکوت...بعد گفت:

درست نیست آدم با بچه کوچک تر از خودش درگیر بشه.من تو رو دوست دارم اما این

 رفتار رو اصلا!و بعد دوباره ساکت شد و فقط نگام کرد.بچه همسایه دهنش باز

 مونده بود که این چه بابایه!آخه فکر می کرد الان بابا قراره با من چکار کنه.

اما خوب٬من فهمیدم که بابا داره از تکنیک استفاده می کنه تا مثلا

 هم شخصیتم حفظ بشه و هم کار درست رو یاد بگیرم.اما من از اون تیکه اش

خیلی خوشم اومد:

" تو رو دوست دارم."


نوشته شده در تاريخ 87/05/22 توسط عسل بانو

 

هان!خوب به امروز بنگر!گویی که سپیده دم تنها برای ((امروز))سر بر می آورد.

پروردگارا!نگذار هیچ یک از فرصت هایم را از دست بدهم.

خوسته هایم امروز محقق می شوند !امروز روز برآورده شدن همه ی آروزهاست!

خداوندا!تو را سپاس می گزارم که چنین روز نابی آفریدی و چقدر شگفت انگیز است

که معجزات تو تمامی ندارد.


نوشته شده در تاريخ 87/05/18 توسط عسل بانو

می گویند من شاعرم٬از خودتان شنیده ام٬راست و دروغش با دریاست!

چه باشم٬چه نباشم٬

باز در خواب کودکان نان آور این سرزمین خواهم گریست

باز به خاطر شما از شب و گلیم و گهواره سخن خواهم گفت

باز می روم بوسه از آسمان و تبسم از ترانه می آورم!

چرا که من

خود را در گریه های شما شسته ام ٬شریک رویا و غمخوار خستگان...!

من شاعرم

عجیب نزدیک روح آب٬بسیار خسته به نماز نی٬

ناروا شنیده بی شکایتی

که کلماتش از گوشه و کنار کوچه به خواب کبوتر آمده اند

کلماتش کوچک اند٬ساده اند٬مال خود شماست

و از خود شما بود که شبی ٬باران را زیر چتر گریه و گفت و گو به خانه آوردم.

من رسیدم به آنچه از چراغ آسمان باقی باقی بود

من از خودتان شنیده ام

من شاعرم

فهمی از حافظ ربوده و

رویای که خواهرم فروغ ...!

من آشنای آب و قانع به تشنگی ...

دوستتان دارم که دوستم می دارید! 


نوشته شده در تاريخ 87/05/15 توسط عسل بانو

 

تو كه مي داني،همه ندانند،لااقل تو كه مي داني!

من مي توانم از اندام استعاره...حتي

پيراهني براي بابونه و ارغنون بدوزم.

من شاعرترينم!

تو كه مي داني،همه ندانند،لااقل تو كه مي داني!

من مي توانم از آواي مبهم هر واژه اي

سطوري از دفاتر دريا بياورم.

من شاعرترينم.

اما همه نمي دانند!

اما زبان ستاره،همين گفتگوي كوچه و آدمي ست

اما زبان ساده ما،همين تكلم يقين و يگانگي است

مگر زلالي آب از برهنگي باران نيست؟

بيا كمي شبيه باران باشيم.

(سيدعلی صالحي)


نوشته شده در تاريخ 87/05/06 توسط عسل بانو
Blog Skin