
میگه خوبی ؟میگم آره ...بهش می گم چی شد پایان نامه ات تموم شد میگه:آره منتظر نمره اش ام که اعلام کنند...میگه :حتما توی این شبها می ری قرآن به سر.میگم:نه نمی رم توی خونه هستم (عظمت علی و این شبها رو توی خونه هم میشه درک کرد)...می گه:خوبه.روزه هم می گیری.می گم:آره اما خوب زیاد نمی تونم چون طاقت ندارم.میگه نگیر.....میگم گفتم که اگر حالم خوب نباشه نمی گیرم میگه: گه اگر تونستی هم نگیر......بعدش میگه این روزها خیلی درگیرم دارم کارهای ثبت نام فوق لیسانسم رو انجام میدم .برم ببینم چه راههای برای اومدنت به اینجا هست...
- به من میگه :عسلی برام توی شبهای قدر دعا کن.و من می گم همیشه دعات کردم این شبها بیشتر از همیشه ...![]()
-کلی با هم حرف زدیم...یه جورایی تشویق شدم درس بخونم ...همیشه از دیدن آدم هایی که تا به این حد سرسخت و محکم اند لذت بردم ...بهش می گم چند روزی نیستم اول مهر اومده می دونی که باید دوشنبه برم تا سه شنبه سر کار باشم...می گه تا برگردی کلی درس می خونم ...می گم می دونی آرزو دارم قبول بشی اینطوری خیلی چیزا حل می شه تمام اون مشکلاتی که ازش برام می گفتی.بهش قول دادم هر دفعه با هم گپ می زنیم یه جمله مثبت بهش بگم بنویسه بزنه به دیوار...بهم میگه اینقده این روزا رو من تاثیر مثبت گذاشتی می رفتم حموم همیشه آهنگ غمناک می خوندم اما حالا تا اومدم یه غمگین بخونم یاد حرف تو افتادم آی صدام و انداختم سرم یه اهنگ خوندم خودم هم کلی حالم خوب شد...با خودم می گم خوبه به یه دردی خوردم...
به من می گه کلا توی همه این مدت یه دروغ بهت گفتم.می گم چی ؟میگه یادته گفتم حساسیت دارم نمی تونم از خونه برم بیرون(آخه همون موقع هم سرم شاخ درآورد تا جایی که می دونم حساسیت توی مناطق مرطوب تقریبا معنی نداره)گفتم خوب.می گه هیچی پاهام بر اثر گرمای هوا و عرق زیاد سوخته .خجالت کشیدم بگم.میگم جدی می گی حالا اشکالی که نداره دروغ گفتی اما خدایی عجب جای هم سوخته ها.. ![]()
-گاهی از دست این سیاست های مزخرف حالم بهم می خوره...تا جاییکه یادمه ندیدم سریالی رو که بوی مرگ توش نباشه...امشب هم که دیگه بیشتر از همیشه. یه سینمایی گذاشته به اسم به همین نزدیکی.خودتون تا تهش بخونید... می خواست بگه حواستون رو جمع کنید مرگ همین دور و اطراف می گرده ها.حالم بد می شه بابا سر جدتون بسه دیگه گفتند یاد مرگ باشید دیگه نه از صبح تا شب .همین که یاد خدا باشی و بدونی اون ناظر اعمالته بسه دیگه می دونی که نباید قدمی برداری که ازت دلخور بشه.به نظر من بهتره به عشق خدا کار نیک انجام بدیم تا ترس از مرگ و جهنم .یاد مرگ اذیتم می کنه شاید به دلیل یه خاطره بده..
-یه دفعه قاطی کردم...از دست خودم حسابی حرص می خورم..آخه از صبح دقیقا مثل یه اسب بارکش کار کردم...میدونم تقصیر خودمه...از اول اینکار رو کردم گاهی دل مهربون هم واسه آدم درد سر میشه
راه می رن...ع...می خوابن...ع...بیدار میشن...ع...دستام درد می کنه...مادر خانومی کلی لوبیا سبز رو ریخت جلومون گفت ریز کن...خسته است ...دلم نمیاد اذیتش کنم...مُردم
-ع... برام ترشی بخر ع... بیا بریم بازار ع... آدرس پشتی فروشیه کجاست؟ع...چرا هیچی از من ننوشتی؟-اعظم خانومی این هم از تو نوشتم-خوبه حالا؟خودت که می دونی چقدر برام عزیزی...یادمه دفعه اخر داشتم می رفتم شمال چقدر اصرارا کردی که...ع..برام ترشی بخری ها و بعدش هم گفتی اون یه شیشه ترشی رو خردی و توی دلت بد و بیراه به من گفتی که کم برات گرفته بودم و من هم بهت قول دادم اومدم پیشت برات یه گالن ۲۰ کیلویی ترشی بیارم.(چشمک)راضی شدی؟ حالا می خوای خودم رو برات ترشی بندازم خوبه ها؟ترشی ترشیده...
پ.ن.نمیخواستم همشو یه دفعه بنویسم اما خوب همش امروز اتفاق افتاد

ما يک ملت « دوستدار علی » هستيم نه « شيعه علی »!
چرا که شيعه علی يعني؛
علی وار بودن ،
علی وار انديشيدن،
علی وار احساس کردن در برابر جامعه،
علی وار مسوليت انجام دادن و در برابر خدا و خلق،
و علی وار زيستن .علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.
دكتر علي شريعتي
پ.ن.این جمله ای بود که دنبالش بودم .این شبها دعا کنیم بتونیم علی وار زندگی کنیم .خیلی از ما آدمها سنگ علی رو به سینه می زنیم اما کو نشان از رفتار علی در ما.وقتش نشده به خودمون بیایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

بدن به تیمار محتاج است روح نیز٬
تیمار روح آزادی است.
فهم عاشقانه ی هستی زندان روح تو را ویران میکند ٬
فهم عاشقانه ی هستی تو را به ساحت ایمان می برد٬
ایمان قطره ی ذهن تو را به دریای دل می رساند ٬
قطره ی ذهن تو در دریای ایمان دریا میشود٬
ایمان به تو نشان می دهد که تو به دریای بی کرانه ی انرژی وصل هستی ٬
دریای بی کرانه انرژی جهان خداست.

کسی که ماه را دوست ندارد٬ دشمن آب است.
کسی که کلمات بی زحمت مرا دوست ندارد٬دوست حضرت ری را نیست.
ما می شنویم که شب است٬به روی گریه نمی آوریم
آخر عطر صبح از یادمان نمی رود. چقدر حماقت می خواهد که آدمی ناامید شود!
شما اشتباه می کنید از این طرف بیاییداین طرف که روشن تر از روز تبسم است!
همه چیز درست خواهد شد رستگار خواهد شد ٬ رستگار خواهیم شد
ما اولاد آذرباد و کلمه و انار و بارانیم.
ما خودمان کلمه ایم ٬کلمات یادم داده اند از برای ماست این همه ثروت٬این همه سکوت٬
از علاقه به چند کلمه دیگر از علاقه به تکرار٬از علاقه به آدمی٬عدالت٬آزادی...
من برای شما سلامتی آرزو می کنم
من برای شماست که زنده ام هنوز من برای شما ترانه می خوانم.
می دانم که خواسته خواهد شد.به آسانی٬آرامش تمام٬مثل چکیدن شبنم
می دانم که خواسته خواهد شد
پایداری
آگاهی
آسایش
عشق
ستاره٬لبخند و هر چه را که شما...!
بخواه٬خواسته خواهم شد بخواه٬ خواسته خواهی شد
بخواه٬ این دعای من است من است که از کبریا سخن می گوید
اتفاق خوب قشنگی در راه ست! بگو بشود٬شده است٬می شود
چنین که هست ٬ چنان که پیش خواهد آمد.
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي
زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان
تو را به بهشت باز گرداند.
امروز تولد دوست گلم اعظم جونه.هنوز یه سال از دوستی ما نگذشته اما من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم .دوستی با اعظم از اون نوعی است که هیچ وقت نمی خوام از دست بدم .براش آرزو می کنم همیشه وجود نازنینش سالم و دلش شاد باشه. دلم خیلی برات تنگ شده .کاش اینجا بودی این کیک هم برای پذیرایی از عزیزایی که به تولد اعظم جون تشریف آوردند.
![]()

می دانم که می توانم.
باید برای توانستن ٬همه با هم آواز بخوانیم.
(( ری را ))لطفا دوتار (( مختوم قلی )) را با خودت بیاور.
من یکی را می شناسم که صبح ها لیبرال است٬ظهر ها چپ می زند٬
و غروب که از کوچه ی تاریک می گذرد٬زیر لب می گوید:((بسم الله...!))
هیهات (( ری را ))!
من برای کبوتران کوهی ٬ توراتی نوشته ام
تمام کلماتم از قله به قله می گذرند٬
آیا هنوز خورشید را کسی دیده است٬که از چاه طلوع کند؟

در دهکده ای زلزله های شدیدی پشت سر هم رخ می داد و زندگی عادی مردم به کلی مختل
شده بود.مشکل تامین سوخت و غذا و آب باعث شده بود اهالی دهکده در اطراف مدرسه
چادر بزنند و از امنیت و مساعدت اهالی مدرسه برخوردار شوند.زلزله دائم رخ می داد و هربار
مردم وحشت زده با داد و فریاد این سمت و آن سمت می دویدند و حتی بعضی از ترس گریه
می کردند .اما شاگردان استاد همگی آرام و آسوده حتی وقتی زلزله رخ می داد گوشه ای
پناه می گرفتند و بعد دوباره کمک خود را به مردم وحشت زده ادامه می دادند.استاد نیز
چهره ای آرام و مطمئن داشت و هیچ نشانه ای از ترس و وحشت در چهره اش نمایان نبود.
یکی از اهالی وحشت زده دهکده وقتی چهره و رفتار آرام استاد و اهالی مدرسه را دید با
کنجکاوی پرسید: استاد!زمین زیر پای شما هم مثل ما می لرزد و همان خطری که ما را تهدید
می کند ٬می تواند شما را نیز از بین ببرد.دلیل این همه آرامش و آسودگی شما در چیست؟
استاد با تبسم گفت:فرض کنید ده ها قایق کوچک در ساحلی توفانی داخل آب به حال خود
رها شده اند. در هر قایق تعدادی آدم نشسته اند.بعضی از این قایق ها با ریسمانی طولانی
اما محکم و مطمئن به اسکله و ساحل متصل شده اند و بعضی دیگر از قایق ها بدون طناب
در کنار ساحل اسیر امواج هستند.قایق های طناب دار هم مثل بی طناب ها بالا و پایین آمدن
امواج را احساس و تجربه می کنند ٬ اما ساکنان آن آرام تر و آسوده تر از ساکنان بدون طناب
اند٬ چرا؟آن مرد وحشت زده پاسخ داد:خوب به هر حال سرنشینان قایق های طناب دار
مطمئن اند که زیر آب نمی روند و ساحل اجازه نخواهد داد که آن ها به وسط دریا کشیده
شوند .اما این چه ربطی به آرامش خاطر و آسودگی خیال الان شما و اهل مدرسه چیست؟
استاد پاسخ داد:من و بقیه اهل مدرسه ریسمان درونی دل مان را به ساحل مطمئن خالق
کائنات متصل ساخته ایم و هر آن چه را مورد قبول اوست٬پذیرفته ایم.اگر تقدیر ما از بین رفتن
باشد٬طبیعی است که هیچ گریزی از تقدیر نداریم و چون مطمئنیم هر آنچه دوست بخواهد به
نفع ماست از اتفاقاتی که اطراف مان رخ می دهد اصلا نگران نیستیم. دلیل ترس و حشت
بیش از حد و غیر طبیعی شما فراموش کردن طناب است.شما هم طناب توکل خود را به
ساحل رضایت خالق یکتا متصل کنید و بعد همه چیز را به او بسپارید و به وظیفه ای که درست
است عمل کنید . هر اتفاقی که بیافتد آرامش شما را بیشتر خواهد کرد.

غنیمت است این دور هم نشستن و
یک پیاله کنار پیاله دیگر...!
همین که یادمان نمی رود هنوز
می شود از بعضی گریه های نابهنگام گذشت
و رفت
و هر چه داری ببری برای باران و
طبقی ریحان و ترانه بیاوری ٬
خودش خیلی خوب است!
خیلی خوب است دانستن قدر همین چند دقیقه دور٬
که روز نباشد٬بود و نبود نباشد
چند و چرای این و
حرف و حدیث آن و
چه می دانم...اصلا سکوت ٬سادگی ٬سلام!
تو بگو
واقعا چه کسی راست می گوید؟
برویم سر پیاله اول!
گفتن ندارد این بدیهی بی درنگ٬
که چقدر از دیدن شما و خلوت این آسمان برهنه...بارانی ام!
باقی بیم و امید آینه٬بی خیال سنگ!

زن و شوهر جوانی تازه ازدواج کرده بودند و برای گرفتن نصیحتی نزد استاد رفتند.استاد به
حرمت زوج جوان از جا برخاست و آن ها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید:" تو چقدر همسرت
را دوست داری!؟" مرد لبخندی زد و گفت:"تا سر حد مرگ او را می پرستم و تا ابد هم چنین
خواهم بود" استاد از زن پرسید: تو چطور!به همسرت تا چه اندازه علاقه داری !؟ زن شرمناک
تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سر حد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا
نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
استاد تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از
یکدیگر تا سر حد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا
نخواهید کرد.در آن لحظات حتی حاضر نخواهید بود که یک لحظه چهره همیدگر را ببینید .اما در
آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و
دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتو افکنی کند.در این ایام اصلا به فکر جدایی نیفتید و
بدانید که "تا سرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سر حد مرگ دوست داشتن"
می پردازید.عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید٬ این
هر دو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد . سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید
و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید.

