تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

عده ای دوست در یک مهمانی شام گرد هم جمع شده بودند.هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف می کردند.یک نفر پرسید:بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟زن و شوهری گفتند:بهترین روز عمر ما روزی بود که با هم آشنا شدیم.زنی گفت:بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.

مردی گفت:روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است.آن روز٬باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه ای را شروع کنم . از آن روز هر قسمت زندگیم راضی بوده ام.این گفت و گو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود.از او پرسیدند :بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟

زن گفت:بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است.من نمی توانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست.اما امروز مال من است.تا آن را هر طوری که می خواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شاکرم.

امروز اولین روز بقیه زندگی شماست.


پ.ن 

دو روزه می خوام باهاش تماس بگیرم اینقدر این دفعه که اومدم خونه گرفتار بودم که فرصت نشد.. امروز ظهر یه دفعه تماس گرفت تا شمارشو دیدم گفتم وای چقدر بد شد من اینکار رو نکردم.گوشی رو برداشتم .گفتم سلام عزیز دلم !خیلی خوشحالم که صدات رو می شنوم راستش می خواستم بهت تلفن کنم نشد می گه عیبی نداره مهم اینه که صدات رو می شنوم. گفتم آره این خیلی خوبه و در حال حاضر شاید بهتر از این نباشه.می گه دلم خیلی برات تنگ شده اینقدر که عکست رو گذاشتم روی صفحه موبایلم.گفتم الهی من قربونت بشم عزیزم این هفته هر طور شده می یام روز جمعه می بینمت قول میدم .دلم می خواد بیام بشینیم کلی حرف بزنیم .تو واسم یه دنیایی .خودت هم اینو بهتر از هر کسی می دونی الهام عزیزم!


نوشته شده در تاريخ 87/08/25 توسط عسل بانو

 

(من٬منالیزا٬پارک٬پاییز...)

-از خواب بیدار شدم هوا عالی بود شب قبل حسابی بارون اومد.آسمون هم با دل من بازی می کن گرفته است اما قشنگه و می شه راه رفت و عمیق نفس کشید...به قول عزیزی هوا عجیب دو نفره است...

-برای گرفتن دانشنامه لیسانس و نمرات دوران دانشگاه رفتم آموزش کل دانشگاه فردوسی.از نگهبانی که گذشتم به شدت حال و هوای درس خوندن و و روزهای خوب دانشجویی به سرم زد...شماره پرونده ام رو نداشتم توی یه دفتر که لیست فارغ التحصیل های سال ۷۹ بود اسمم رو پیدا کردم .مسئولش گفت منتظر باش صداتون می کنیم.توی اون مدت نمی دونم ۳۰ دقیقه ای شد کل دوران دانشگاه یادم اومد اما عجیبه که همه چی داره به سرعت باد می گذره ....باید تا ۲۹ آبان منتظر بمونم تا مدارکم آماده بشه...و بعد مرحله بعدی کارم شروع می شه.توی مسیر برگشت فکر کردم  حتی اگر این سفر و فرصت ادامه تحصیل در اون کشور هم فراهم نشه همین که این روزها برای رفتن به یه راه تازه اینهمه انرژی دارم خوبه .هر چند که می دونم و شک ندارم که خدا کمک می کنه اونچه که صلاحه اتفاق بیافته...

-از پردیس که اومدم بیرون توی اون هوا راه رفتن روی برگ های زیبای پاییز باعث شد کلی با منالیزا خوش باشیم .۳ تا کتاب خریدم کاری که اگر برم توی کتاب فروشی ناگزیرم انجام بدم .تا شب حالم خیلی خوب بود ...خوشحالم که این هفته با همه هفته ها فرق داشت به خاطر کلی اتفاق معمولی که همیشه توی زندگی  ما هست و نمی بینیم و منتظر یه معجزه ایم که حتی لبامون به لبخند باز بشه اما من امروز بی بهانه می خندم!


 پ.ن ۱

عکس از عسل

پ.ن

۲-سه کتاب

-روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور

-شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید از مسعود لعلی

-عاشقانه های آرام از نادر ابراهیمی

 


نوشته شده در تاريخ 87/08/19 توسط عسل بانو

 

من دوست دارم پرواز کنم در این روزهای قحطی بال!

در این روزهایی که انسان ها٬حتی خیال پرواز با دست های شان

را با خنده های عصبی فراری می دهند!

من دوست دارم پرواز کنم در تیک تاک های خوش طعم!

چه دنیا بخواهد چه نخواهد٬

چه تو بخواهی چه نخواهی٬

من دارم می روم به سمت واقعیت!

به سمت... . 

این جمله ها مرا بردند تا سطرهای اراده!

تا سطرهای لبخند بی اراده!!!

خبر نداری که  رها شده ام از قفس وابستگی ام به...بگذریم!


پ.ن:

-دلم یه سفر می خواد یه جای جدید یه جایی که این حال خوبم خیلی بهتر بشه .اتوی این روزهای ابری .وای دوباره داره بارون میاد ...

-اومدم خونه دختر عمه جان اومدن منزل ما .حس خوبی دارم دیدن آدم های پرانرژی کلی انرژی مشبت به همراه داره .حالا من با اون خستگی دوشیفت سر کار و بعد هم طی مسافت ۳ ساعته جاده... دارم به این فکر میکنم هر ۵ شنبه من کلی خسته بودم چرا نیستم حتی هوای خونه هم گرمه و لذت بخش...متاسفم منا که همش به خاطر وجود توئه عزیزم.

-دو روز مرخصی دارم می خوام کمی استراحت کنم.


نوشته شده در تاريخ 87/08/16 توسط عسل بانو

 

  • برای مهر ورزیدن دنبال بهانه نمی گردی.
  •  سعی می کنی بیشتر از جدایی طلبی ٬به اتحاد و یکی شدن فکر کنی.
  • برای خوشایند دیگران خودت رو دست کم نمی گیری.
  • نمی گذاری بهانه کذایی"سن و سال"مانع رسیدن تو به هدف های زندگی ات شود.
  • هر روز به آیینه٬یه لبخند پر انرژی هدیه می دهی.
  • با تمام وجود معتقدی که هرگز از دل نمی رود آن که از دیده رود!
  • هرگز به صرف طرد شدن از طرف دیگران٬از قابلیت ها و هدف هایت دست نمی کشی.
  • همیشه درهای قلبت به روی عشق الهی گشوده است.
  • اجازه نمی دهی دیگران چارچوب زندگی ات رو مشخص کنند.
  • ایده آل های زندگی ات را به درستی تعیین می کنی.
  • تا جایی که ممکنه از عصبانی شدن پرهیز میکنی.
  • طعم شیرین بخشش را به اطرافیانت می چشانی.
  • از مطالعه غافل نمی شوی.

 


نوشته شده در تاريخ 87/08/11 توسط عسل بانو

چه بوی خوشی می دهد این لغزش ولرم!

انگار لیموی لیز ماه را

تنها من از عریانی پا در گریز آب گرفته ام.

همین است که گلبرگ این گلیم لگد خورده را

به غربت بی بوی هزار باغ بی تو نخواهم فروخت.

من سیراب همین حدود هراسیده ام

که آسایش هفت آسمان ساده اش را

به قیمت آشناترین دشنام ها به دست آورده ام.


پ.ن.

-این هفته که اومدم خونه حالم از همیشه بهتره هر چند که هفته پرکاری داشتم.اتفاقای خوبی افتاده و می افته .موفق شدم نمراتم رو بگیرم از هفته آینده باید برم  دنبال یه سری از کارهای ...!

-امشب سرمای پاییز رو کاملا حس کردم .همیشه و توی تمام این سالهایی که اینجا بودم سرمای پاییزی برام از هر هوایی لدت بخش تر بوده روزهای ابری نم نم بارون وقتی و من راه می روم و نفس می کشم...!

-امروز من و اعظم با حامد کوچولو صحبت کردیم .بعد رفتنش فهمیدم مامانش پیدا شده دلم گرفت شاید واسه اینکه دوری از این بچه برام سخته اما یادم اومد نباید به فکر خودم باشم .حامد کوچولوی خاله! خیلی برات خوشحالم خیلی ...!بلاخره صاحب به خونواده شدی عزیز دل خاله.هر جا که هستی خدا نگهدارت باشه ...! 


نوشته شده در تاريخ 87/08/04 توسط عسل بانو
Blog Skin