
شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .
این شب اهورایی مبارک
پ.ن ۱
هر چی با خودم فکر کردم دیدم نمیشه که برای یلدا شب به این قشنگی یه پست جدا ننوشت و به یه تبریک کوچولو اون هم توی پی نوشت بسنده کرد این بود که دست به کار شدیم.امیدوارم این شب به همتون خوش بگذره . کنار عزیزاتون خوش باشید .آمین داریم میریم مهمونی شب یلدا...!
پ.ن ۲
ساعت به وقت اینجا ۱۲:۵۹ دقیقه است و من تازه از مراسم شب یلدا به منزل برگشتم.خیلی خوش گذشت ...اما اون بین حس کردم جای پدر بزرگ و مادر بزرگ چه خالیه هیچ وقت توی همچین شبی کنارم نبودن.یادشون گرامی...!

شادی را هدیه کن حتی به آنهائی که آنرا از تو گرفتند دعا کن برای آنها که نفرینت کردند درخت باش بر غم تبرها بهار شو و بخند که خدا هنوز از آن بالا با ماست.
پ.ن. یلداتون مبارک دوستای گلم.

امشب وقتی داشتم می اومدم خونه شهر خیلی خوشگل شده بود. گاهی فکر می کنم چی میشه اگر همیشه همه جا چراغونی باشه و خصوصا که برف هم بیاد چه شود...!
انرژی و شادی توی شهر موج می زنه خدا کنه امشب دل همه شاد باشه .
عیدتون مبارک
اگر به زبان انگلیسی صحبت کنید ٬
از ضمایر مذکر و مونث ٬ زیاد استفاده می کنید٬
به همین سادگی می شود در مردم افکار غلطی درباره خداوند ایجاد کرد.
پ.ن اعظم خانومی اومد خونمون یه شب به یاد موندنی کلی بهمون خوش گذشت.حالا این بین بعضی ها خودشون رو صمیمی می گیرند (منا) .آخه جیگر من نباشم اعظم که تو رو نمی شناسه.
ولی خودمونیم جو بد جور می گیردت .فدای اعظم خانومی که با اومدنش کلی دل ملت رو شاد کرد![]()

یه روز فقط خوب
زمان:ی ک شنیه مورخ ۱۷/۹/۱۳۸۷ خورشیدی مکان:گنبد٬گرگان٬بندرترکمن
ــ بعضی لحظه ها رو حاضر نیستم از دست بدم .خیلی ها معتقدند لحظات شاد زود می گذرن بر خلاف ثانیه های غم.اما دیروز برای من یه روز فقط خوب- فقط رو عمیق بخونید لطفا-بود و بسیار طولانی.صبح با انرژی بیدار شدیم قرار نبود آنفلوانزا سفرم رو بهم بریزه.حرکت به سمت گرگان بود .حتی تصورش رو هم نمی کردم که بشه توی نمایشگاه کتاب یه دوست عزیز رو دید .رسیدیم و از اونجایی که من و منا وقتی کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب می بینیم نمی تونیم خودمون رو کنترل کنیم به سرعت نور توی نمایشگاه بودیم .هم فال بود هم تماشا دوست نازنینم رو هم دیدم و بعد یه هدیه گرفتم یک کتاب-کوروش کبیر-
ــ از شهرهای زیادی گذشتیم و رسیدم دریا و بعد شب و اتفاقات خیلی خیلی بامزه ای که توی مسیر افتاد.
ــ تکمیل کننده تمام خوشی دیروز دیدار یه مرد فرزانه بود.آقای نوعی صاحب یه کتابفروشی فوق العاده پر بار توی یه پاساژ در شهر گنبد.کم نیستند آدم هایی از این دست در گوشه کنار ایران...!بهترین های هر رشته رو می شه توی کتاب فروشی استاد پیدا کرد به راحتی ...!قول دادم هر بار به گنبد سفر می کنم حتما برم دیدنش...!
ــ این هم هدیه من به شما .یه جایی که معرکه است بین کلاله و گنبد ـآبشار لوه ـ برای دیدن بقیه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید ...
ادامه مطلب...
تجربه نشان داده است که اولین دفاعیات انسانهای ضعیف ((متهم کردن ))است.
(ساموئل کولریچ)
در زمانهای دور ٬قوم بنی اسرائیل رسمی داشتند بدین شرح که٬سالی یکبار بزی را می آوردند و دست بر سر آن می گذاردند و تمامی گناهانی را که در طی آن سال ٬مرتکب شده بودند اعتراف می کردند و به اصطلاح به آن بز بیچاره منتقل می کردند .سپس او را آزاد می کردند تا فرار کند و در صحرا سرگردان شود تا بمیرد.
نتیجه:هر چند٬چنین رسمی دیگر وجود ندارد اما دیگران٬تقدیر و زمین و زمان را سپر بلای خود قرار دادن و آنها را به خاطر شرایط زندگیمان متهم کردن هنوز و بلکه بیشتر توسط انسان ها به صورت گسترده استفاده می شود.
پ .ن مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آن غولی می سازند که نامش (تقدیر)است.
پ.ن این روزها دچار آنفلوانزای شدیدی شدیم .تجربه استخوان درد و...!

چندی پیش در بوستون بودم.نیمه شب پس از سمینار تصمیم گرفتم در خیابان های شهر قدم بزنم.مردی را دیدم که بی هدف و سرگردان به هر طرف می رفت.سرانجام سر راهم قرار گرفت.قیافه اش نشان می داد که هفته ها کنار خیابان خوابیده و ماه ها سر و روی خود را صلاح نکرده است.به من نزدیک شد و گفت:ممکن است خواهش کنم ربع دلار به من قرض بدهید؟گفتم :همین!فقط ربع دلار؟.گفت:بله فقط ربع دلار.توی جیبم یه سکه ربع دلاری پیدا کردم و به او دادم و گفتم :زندگی هر چه بخواهی به تو همان را می دهد.مردک نگاهی از روی بهت به من کرد و دور شد.
همانطور که از پشت سر نگاهش می کردم به این فکر کردم که بین افراد شکست خورده و موفق چه فرقی است.این شخص با من چه تفاوتی دارد؟چطور است که من می توانم هر موقع و هر جا تقریبا هر کاری را که دلم بخواهد٬انجام می دهم اما او تقریبا شصت سال از عمرش گذشته است در خیابان ها زندگی می کند و شخصیت خود را به خاطر ربع دلار کوچک می نماید؟آیا خداوند از آشمان فرود آمده و گفته است :تو آدم خوبی هستی تو باید به رویاها و آرزوهایت برسی؟گمان نمی کنم اینطور باشد.آیا کسی امکانات و منابع خاصی را در اختیار من گذاشته است؟بار هم خیال نمی کنم.روزگاری وضع من هم خیلی بهتر از او نبود.فقط مشروب نمی خوردم و کنار خیابان نمی خوابیدم.زندگی همان چیزی را به ما می دهد که بخواهیم.اگر ربع دلار بخواهید ربع دلار گیرتان می آید اگر هم در پی شادمانی و موفقیت باشید به آن می رسید.
پ.ن.انسان زاییده شرایط نیست بلکه خالق آن است.

افرادی که همیشه در حال جستجوی خداوند هستند و به دنبال او حیران و سرگردانند
او را نمی یابند.ولی آنهایی که به جای جستجو٬شروع به زندگی بر اساس آنچه
خداوند خواسته است می کنند٬خداوند را می یابند و یافتن خداوند با زندگی بر اساس
آنچه او می خواهد امکان پذیر است نه جستجوی او!
پ.ن۱:از... حال احمد رو می پرسم می گه چند وقت پیش حالش خوب نبود بردمش دکتر .دکتر گفت گلبولهای قرمزش داره افت می کنه بهش دارو داد.می گه یادم اومد که دعا اثر مستقیم روی جسم داره .بردمش کلیسای پروتستانی های اهواز.به کشیش اون کلیسا گفتم پدر می خوام خدا رو تست کنم اونهم اینجا!رو به احمد گفتم: شروع کن هر دعای که دوست داری بگو.احمد می گه خدایا خلبان بشم.-خدایا ماشین بخرم بابامو ببرم گردش-خدایا خاله عسل دوباره برام سوپ بیاره.-خدایا یه روز از صبح تا شب توی استخر باشم.-بعد دعا٬احمد رو بردم دوباره آزمایش .دکتر مخالف آزمایش مجدد بود اما من اصرار کردم.از احمد کوچولوی ناز آزمایش می گیره. وقتی از پیش دکتر اومدم احمد رو بردم مسجد.به احمد گفتم دوباره دعا کن و احمد دوباره همون دعاها رو تکرار کرد.وقتی ظرف اون ۵ ساعت برای بار سوم آزمایش میده دکتر با کمال تعجب میگه باورش سخته اما دفعه دوم که آوردیش ۴۰٪ و دفعه سوم ۸۷٪ رشد تولید گلبولهاش بیشتر شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدایا !چقدر حضور تو پر رنگه . خدا جون مراقب احمد کوچولو باش
آمین
پ.ن۲:مادر خانومی دوباره می ره مدرسه..بعد حدود ۷ سال باز نشستگی مامان مجددا دعوت به کار شده و من خیلی خوشحالم یاد روزهای افتادم که خیلی کوچولو بودم و مامان می رفت مدرسه و آرش رو پیش من می گذاشت و من تا ظهر منتظر اومدن مامان می شدم توی این سالهایی که مامان معلم بود من هم مستقل شدم و یاد گرفتم روی پای خودم بایستم.حالا مامان جونم٬ خوشحالم که با هم همکار شدیم.امیدوارم من هم توی این عرصه از زندگیم مثل تو باشم مثل همه چیزهای خوبی که به من یاد دادی.یاد بگیرم چطوری یه معلم خوب باشم و مثل تو نمونه.به داشتنت همیشه افتخار می کنم.دوست دارم مامان نازم![]()

