تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

 

سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی مبارک ...

 


پ.ن

این روزها و این مراسم ها یه بهونه است برای اینکه کسایی رو که دوسشون داریم با یه جمله" دوست دارم" خوشحال کنیم.گاهی خوبه خودمون باشیم و این نقاب رو از صورتمون برداریم.شاید فرصت زیادی نباشه پس همین الان دست بکار بشیم...

 


نوشته شده در تاريخ 87/11/28 توسط عسل بانو

 

مردی در کنار ساحلی دور افتاده قدم می زد.مردی را درفاصله دور می بیند که مدام خم می شود و چیزی را از روی زمین بر می دارد و توی اقیانوس پرت می کند.نزدیکتر که می شود می بیند مردی بومی صدفهایی ر که به ساحل می افتد در آب می اندازد.

- صبح بخیر رفیق٬خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدف ها را داخل اقیانوی می اندازم.الان موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من !حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارد.تو که نمی توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست .نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخند می زند٬خم می شود و دوباره صدفی بر می دارد و آن را در داخل دریا می اندازد :برای این یکی اوضاع فرق کرد.


پ.ن۱

 

 شاید ما  نتونیم کارهای بزرگی  روی این کره خاکی انجام بدیم اما می تونیم کارهای کوچک رو با عشق های بزرگ انجام بدیم و کار کوچیکی که با عشق بزرگ انجام می شه دیگه یه کار کوچیک نیست َکار بزرگی ست و کارهای بزرگ نتایج بزرگ هم در پی دارند...

 

پ.ن۲

 

اینجا رو ببینید .احمد جونم اسم این موسسه منو یاد روز اول آشناییمون انداخت یاد دلبری هات افتادم یاد نامه های سرشار از مهربونیت.یاد اون خواب ...یاد اون سوپی که بهت دادم ... یاد اینکه چقدر دلم برات تنگ شده جیگر خاله.هر بار از دایی امان می پرسم چه خبر از احمد میگه خوبه...الهی که همیشه خوب باشی فرشته کوچولوی ناز ...دل خاله عسل خیلی برات تنگ شده خیلی زیاد...


نوشته شده در تاريخ 87/11/26 توسط عسل بانو

 

...

 


پ.ن

 

حالا بهترم...


نوشته شده در تاريخ 87/11/25 توسط عسل بانو

 

آسمان از شمارش ستارگان ساده اش به خواب می رود

آلوی وحشی از شمارش رگ برگ های بی رازش٬

دریا از لالایی موج و مد خویش٬

کوه از تماشای رویاهای بلوط بنان٬

شهر از شمارش اهل خواب٬

خانه از نازکای نبض سکوت٬

و من از شمارش این همه هنوز!

در بازی سر انگشتان خویش.

پس کی صبح خواهد شد؟


پ.ن۱

 

خدایا چرا نمی تونم آروم باشم ...حالم اصلا روبراه نیست...

پ.ن۲

 

گل بود به سبزه نیز آراسته شد...توی همین اوضاع و احوال نامساعد من٬ محل کارم هم ٬تغییر کرد...!بهش میگم آخه چرا باید دوبار در سال ساعت کاری من حذف بشه؟میگه دست من نیست ...میگم من ... دارم...میگه کی ...نداره...بیا برو یه مدرسه دیگه...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب خوب خوب خوب خوب خوب خوب خوب می شم!


نوشته شده در تاريخ 87/11/24 توسط عسل بانو

روزی در یکی از فرودگاههای شهرم دوستم را در سالن انتظار همراهی می کردم که متوجه شدم مردی با دو ساک سبک در دست به طرف من می آید.او کنارمن ایستاد تا به خانواده اش خوشامد بگوید.

ابتدا از دیدن پسر شش ساله اش به هیجان آمد و در حالی که ساک هایش را روی زمین می گذاشت او را در آغوش گرفت.شنیدم که پدر گفت:"پسرم٬خیلی خوشحالم که تو را می بینم.دلم برایت تنگ شده بود."پسرش لبخند محجوبانه ای زد و جواب داد:"منم همین طور بابا"سپس مرد ایستاد و به چشمهای پسر بزرگش خیره شد و در حالی که صورت پسرش را در دستانش می گرفت گفت:"دیگه برای خودت مردی شدی!تو رو خیلی دوست دارم پسرم."هنگامی که این اتفاقات در جریان بود یک دختر بچه ـشاید یک ساله ـ با هیجان در آغوش مادرش دست و پا می زد و حتی یک لحظه از منظره ی فوق العاده بازگشت پدر چشم برنمی داشت.در حالی که مرد به آرامی بچه را از بغل مادرش می گرفت ٬گفت:"سلام دخترم!"و صورت دخترش را غرق بوسه کرد و بعد بچه را به سینه خود فشرد.اندکی بعد پدر دختر را به پسر بزرگش سپرد و گفت:"من بهترینشو برای آخر گذاشته ام."در ادامه طولانی ترین و عاشقانه ترین بوسه ای را که تا بحال دیده بودم از همسرش گرفت و به آرامی گفت:"تو رو خیلی دوست دارم عزیزم."در حالی که دستان همدیگر را گرفته بودند و به هم لبخند می زدند .برای یک لحظه آنها مرا یاد تازه عروس و دامادها انداختند.

برای مدتی گیج شدم و بعد فهمیدم که کاملا تحت تاثیر نمایش حیرت انگیز عشق بی قید و شرط در نزدیکی  خود شده امم.با کنجکاوی از مرد پرسیدم:"شما دو نفر چه مدتی است که ازدواج کرده اید؟"

بدون اینکه نگاهش را از چهره همسرش برگرداند گفت:"چهارده ساله که با همدیگه ایم ولی دوازده ساله که ازدواج کرده ایم."

پرسیدم:"خوب چند وقته که از همدیگه دور بودید؟"

مرد پاسخ داد:"دو روز تمام!"

سراسیمه گفتم:" دو روز؟"گمان کردم حداقل٬چند هفته ای از خانواده اش دور بوده!در نتیجه به امید این که  مودبانه به فضولی ام خاتمه بدهم بدون مقدمه گفتم:"امیدوارم زندگی زناشویی من هم بعد دوازده سال چنین شور و شوقی داشته باشد!"

ناگهان مرد دست از خندیدن برداشت . او مستقیم به چشمان من زل زد و با نگاه پرشور و حرارتی تمام روح و روانم را سوزاند به من چیزی گفت که از آن به بعد آدم دیگری شدم.

او به من گفت :""دوست من ٬امیدوار نباش٬تصمیم بگیر"".

و بعد با لبخندی شورانگیز٬دستان مرا تکان داد و گفت:"خدا به همراهت".


 پ.ن

فاجعه بزرگ انسان در هلاکت او نیست٬بلکه در دست شستن از عشق است...                             سامرست موام

برای عاشقانگی زمان رو از دست نده ...

 


نوشته شده در تاريخ 87/11/19 توسط عسل بانو

چه خلوت خوشی دارد این گوشه قشنگ!

باد از عطر علف ٬بی هوش

هوا از عیش آسمان٬آبی

و ذهن روشن هیزم

که گرم‌‌ِ گرم از خیالِ اَفرا و صنوبر است.

چه بوی خوشی می آید از حوالی این پونه زار!

باید آن جا٬آن دور دست کمی مانده به رود

باران باشد٬

یک جاده خیس نقره پوش آن جا

پیچیده نم و نی

پر از نقش پای پرنده و آهوست

آن جا بادهای از شمال آمده

دارنده رمه های سراسیمه ی مه را

به جانب دره های پنج و نیمِ غروب می برند!


نوشته شده در تاريخ 87/11/13 توسط عسل بانو
دوستای گلم اعظم جووووووووووووووووووووونی و ادمین جووووووووون یه بازی وبلاگی راه انداختن و من رو هم به این بازی دعوت کردن .

حالا چی بید این بازی وبلاگی    

حدود دو سالی از اومدن من به این دنیای مجازی می گذره .اتفاقات خوب و بدی که توی این دنیا افتاده و هنوز هم می افته و با همه تلخی و شیرینیش باز هم دوست داشتنیه .دوستای خوبی که اومدن و رفتن و بعضی ها هم ...!

حالا من میگم که شام خوردن یا بودن با چه آدم هایی برام لذت بخشه:

۱- راستش من بودن با کسایی که برام خیلی عزیزن بیشتر از معروفترین آدم های این دنیا لذت بخشه.مثلا همین بچه های وبلاگی یا خیلی از دوستای دیگه .کسایی که سالها دوستم بودن اونایی که به تازگی به این جمع پیوستن .ساعتها بشینیم گپ بزنیم و لدت ببریم. شام خوردن با همشون لذت ذاره.به قول اعظم  آی غیبت کنیم آی غیبت کنیم .تازه بعد این سوژه اخیری که من و اعظم از خودمون داریم  که دیگه چه شوددد...

۲ -دوست دارم با سلین دیون شام بخورم                   

 چون صداش همیشه منو آروم کرده و فوق العاده بهم انرژی میده. اصلا این بشر رو خیلی دوست دارم ها...

.

۳-محمد رضا فروتن رو دوست دارم  دلم میخواد باهاش شام بخورم و حسابی با هم گپ بزنیم .

دیگه کسی نبوددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن

 خدا جونم به خاطر مامانی مهربونم شکر که کنارمه و دعا می کنم همیشه باشه.(تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد)

-خدا جونم ممنونم .ممنونم به خاطر همه چیزایی که رحمته و به من میدی و به خاطر همه اون چیزایی که حکمته و نمیدی.شکر به خاطر دوستای خوبم به خاطر اعظم که یه منبع انرژیه...به خاطر رضا که وجودش سرشار مهربونیه...به خاطر امان که هست و حالا حالش خیلی خوبه...به خاطر ادمین جون و مهربونیاش٬..بهروز و تیکه کلام پرانرژیش ...ـ غزال...٬  الهام...٬نسرین...

خدا جون شکر که تو رو دارم که بودنت نهایت آرامشه ...

 


نوشته شده در تاريخ 87/11/11 توسط عسل بانو

خوشحالم امان عزیزم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که هستی و خوبی...!

هر چند که اون آدم نادان باعث شد دو روز تمام رو در فشار شدید روحی به سر ببریم

اما وقتی یادم میاد پیش منی آروم میشم...!

خدا جوووووووووون ممنونم.


نوشته شده در تاريخ 87/11/04 توسط عسل بانو
Blog Skin