تنها یکبار زیستن برای آنانکه بوی زندگی میدهند کافیست
پ.ن
با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها

مگر میشود با سنگ انداختن های پیاپی در آب ماه را از حافظه ی آب گرفت...
پ.ن
درج هر گونه نظر در این وبلاگ ممنوع![]()

من پیش تر هم اینجا بوده ام ... اما کی یا چطور نمیدانم !!
من علف های پشت این در را می شناسم ...
رایحه تند و شیرینشان را ...
نوای نورهای پیرامون ساحل را ...
تو پیش از این متعلق به من بوده ای ... چه مدت پیش از این نمیدانم !
اما درست همان زمانی که چلچله ها اوج می گرفتند ...
و تو سر به سویشان گرداندی ...حجابی فرو افتاد ...
و من میدانستم این همه در گذشته ای دور رخ داده است ... !!!
پ.ن ۱صبح که بیدار شدم برم مدرسه حس خوبی نداشتم نمی دونم توی خواب چه اتفاقی افتاده بود که به شدت حال روحیم به هم ریخت.حس می کردم یه اتفاقی می خواد بیافته .هر چند که من همیشه اینجور اتفاقها رو به فال نیک می گرم اما اینبار چی شد که از درون طوفانی بودم.حسم می گفت چند روزی بیشتر وقت ندارم و مرگ خیلی بهم نزدیکه.دلیلش رفتن برق خونه بود که منو یاد تاریکی قبر انداخت.از خودم پرسیدم عسل میتونی تاریکیشو تحمل کنی و همین ترسه باعث شد که...!مامان تماس گرفت حالمو بپرسه گفت :عسلی خواب دیدم ... تو رو از من گرفت طفلی حالش خیلی بد بود توی همون حال بی حالی دلداریش دادم گفتم مامای خوابت بر عکسه هیچکی قرار نیست منو بدزده.(حلوای قندیم به ریشت بندیما) و من صبح با اون حال بد بیدار شدم .اونایی که تا به حال این تجربه رو داشتند خوب درک می کنند چی میگم . جدا قرار بود مدام به این فکر کنیم کل زندگیمون تعطیل می شدا ...!گاهی خوبه. تا یادم بیاد کجام؟ دارم چه می کنم؟.اما چون من خاطره بدی از مرگ دارم همیشه برام همراه با ترس بوده و به هم ریختگی روحی شدید.باز چند روز باید وقت بذارم برگردم حالت قبل.
پ.ن ۲خدا جون تو چرا اینقد خوبی آخه؟حتی فرصت نمیدی چیزی رو که می خوام به زبون بیارم.شاید اتفاقایی که توی این دو روز افتاد خیلی خیلی خیلی کوچیک باشن اما برام من یه دنیا ارزش دارن و بزرگن.اینکه من هم به تو نزدیکم .دوری از تو خیلی سخته.تو رو حس نکنم تو خالی ام .دلم می خواد بغلت کنم تنگ تنگ تنگ.

من باید جاده زندگیم رو بسازم .......فقط من!
می گویند:روزی پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد٬برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت.آنها در ردیف جلو نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد پسر بچه از روی کنجکاوی به پشت صحنه رفت و انجا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی ان ننشسته بود.پسرک بی خبر از همه چا پشت پیانو نشست و شورع به نواختن قطعه ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود.صدای پیانو همه حاضران سالن را به خود آورد و وقتی پرده کنار رفت همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه کوچکی می نوازد.
در این زمان استاد پیانو روی صحنه آمد و به پسرک که از دیدن جمعیت و حضور مردم ترسیده بود به آرامی گفت نترس دوست من ادامه بده ٬من این جا هستم.استاد خودش در کنار پسرک نشست و در نواختن گوشه هایی از قطعه که ضعف داشت کمکش کرد.پسرک با دلگرمی از حضور استاد بزرگ بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد و آن را به خوبی به پایان رساند و تشویق شدید حاضران در سالن را نصیب خود کرد.
به او تکیه کن که همیشه در گوش دلت نجوا می کند:نترس دوست من ادامه بده!من در کنار تو هستم.
منبع:دو هفته نامه موفقیت

قبلا گفته باشم منظورم از جهان همین خرده ریزهای ارزان زندگی ست
و من
جهان را به روشنی به رویا به راه می خواهم آدمی را به عیش علاقه آسودگی
چه می شود اگر زندگیزندگی باشد
ما آسمان باشیم آسمان وسیع آوازها عجیب
اصلا نگران نگفتن نباشیم
برویم پشت سرمان را
تا هفت پشت هر چه بی خیال نگاه نکنیم
خیال کنیم رفته ایم خل شده ایم
داریم خیره به خواب خودمان
خواب خودمان را می بینیم
من بارها
شورگلوی قناری را
سیرتر از رشح بوسه نوشیده ام
می دانم ظهر تابستان است
اما به یاد می آورم روزگاری در این حدود
دختری بود به اسم عجیب
شما دیر آمدی ری را مرا خوانده اید ؟
و به یاد می آورم
نیما رفته بود یوش
رفته بود بلده
رفته بود کندلوس
اما فروغ نزدیک است
تمام راه تا قهوه خانه چای و گلیم و گفت و گو
بادهای شمالی با ما بودند
بنفشه با ما بود
بوسه با ما بود
بنان با ما بود
و ماه ... که لخت مادرزاد است هنوز
و این تو گفتن تو
چقدر آشناتر از اسامی بعضی روزهای روشن است
من به همین دلیل
از شدت شاعری گاه شبیه شما می شوم
اعتماد به آوازهای آسمان
آخرین فرصت مسافران مهتاب است
تا شما از خورده برده های حضرات حرف می زنید
من هم می روم کلماتم را بیاورم
می آورم
می ریزمشان وسط سایه های نور
بعد باران ها را جدا می کنیم
بوسه ها بنفشه ها را جدا می کنیم
جهان و آدمی جهان آدمی را جدا می کنیم
راز روشنی رویا راه
زندگی علاقه عیش آسودگی
دنیا دارد آبی مایل به خواب خدا میشود
نگفتم منظورم از جهان
همین خرد و ریزهای ارزان زندگی است
پتو از رویت نرود
باد شمال سرد است هنوز!
پ.ن
ممنونم!خیلی بهترم...!

بدون شرح!

قبول نیست ری را
بیا قدم هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویایی چشمه رسید
پریچه ی بی جفت آب ها را ببوسد
برود پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم٬اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر!
باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او٬
باران اگر آمد
چشم ها مان برای او٬
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم...ری را!



