تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

در اين دهه٬ديدگان مرا

تو كي بي كنار باران ديدي!

بيا پنجره را ببند

دست هاي مرا ببند و

دهان مرا ببند٬

باز به هر سو كه بنگرم

تو آوازي خواهي شنيد!

مي گويي چشم هاي تو را نيز خواهم بست

باز به هر چه بينديشم٬

تو آوازي خواهي شنيد!

چه خاكسترم در تخيل باد و

چه بي گورم بر عرش آب.

چه كنم ٬شاعرم٬

من مجبور به اقرار اين قرائت سبزم!

                                                                                               ( سيد علي صالحي)

بعدا نوشت:

فاجعه ای عظیم رخ داد.امشب با دیدن ویدئوی کشته شدن ندا به دست نامردان دیگه هیچی حرفی برای گفتن ندارم.خواهرم رو کشتید اما یادش همیشه در قلبم جاودانه خواهد ماند.


نوشته شده در تاريخ 88/03/30 توسط عسل بانو

 

اینجا پایان راه است  ...!


اینجا کلیک کنید


نوشته شده در تاريخ 88/03/28 توسط عسل بانو

دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهد شد می دانم می دانم می دانم!


نوشته شده در تاريخ 88/03/25 توسط عسل بانو
نان از سفره و کلمه از کتاب٬

چراغ را از خانه و شکوفه از انار٬

آب از پیاله و پروانه از پسین٬

ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید٬

با رویاهامان چه می کنید!

ستاره از آسمان و باران از ابر٬

دیده از دریا و زمزمه از خیال٬

کبوتر از کوچه و ماه از مغازله٬

رود از رفتن و آب از آواز آینه گرفته اید٬

با رویاهامان چه می کنید!


 پ.ن

۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸

برای دومین روز متوالی به محل تجمع که از قبل اعلام شده بود رفتم .در همون لحظه اول صحنه هایی رو دیدم که باور کردنی نبود .پارک پر بود از پلیس ضد شورش و یگانهای ویژه و دیدم که عده ای از مردم رو توی یه ماشینی که شبیه قفس بود گرفته بودند و می بردند.عده ای مامور با لباس مخفی هم به دنبال زنی بودند که ظاهرا حرفی و جمله ای بر خلاف میل آقایون گفته بود.کل پارک محاصره بود و حتی میادینی رو که به پارک ختم می شد بسته بودند.این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره.به قول اعظم جوووووونی انگاری یه فاجعه عظیم رخ داده که تا این حد همه فلب ها مرده است.امیدوارم این تلاشها نتیجه بده تا دیگه به این راحتی به شعور ملت توهین نشه.

 


نوشته شده در تاريخ 88/03/24 توسط عسل بانو

ازدواج نکردن بهترین فعل دنیاست


نوشته شده در تاريخ 88/03/19 توسط عسل بانو
توی این روزای پر هیاهو و شلوغ که هر محفلی هر جمعی و حتی ذهن همه ایرانیها درگیر انتخاباته بد نیست کمی هم از این حال و هوا درو بشم. آدمین عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده .ورق زدن خاطرات خاک گرفته روزایی که شاید برای من یکی زیاد هم خوب نبودند و اگر بخوام بنویسم تقریبا همه روزاش  پر بودند  از ...!

تا اونجایی که ذهنم به یادآوری خاطرات کمک کنه می نویسم

۱- یه روزایی که خیلی کوچولو بودم بابا برام یه دو چرخه که البته سه چرخه بود خرید.خیلی خوشحال بودم اما زیاد هم بلد نبودم روش بشینم و دوچرخه سواری کنم. یه روز عموم(روحش شاد) که اون موقع یه پسر کلاس پنجم یا اول راهنمایی بود - به سرش زد که به من دوچرخه سواری یاد بده.چشمتون روز بد نبینه کوچه خونه ما شیب عجیبی داشت.نتونستم خودمو کنترل کنم و با دوچرخه و عمو خوردیم زمین . آثار اون روز هنوز روی دستم باقیه یه شدت دستم زخمی شد تا خونه جیغ می زدم ما دخترا رو که می شناسین.

۲-نمی دونم چند ساله بودم یه شب مامان و بابا در مورد یه مساله مهم ـکه من اصلا یادم نیست چی بودـ با هم حرف می زدند و  من نمی دونستم که نباید حرفشون رو به مامان بزرگم  (مامان بابا)بگم .روز بعد در کمال خونسردی رفتم کل ماجرا رو توضیح دادم که مامان اینو می گفت و بابا هم اینو گفت.اوضاع تا وقتی مامان ازمدرسه اومد آروم بود.یادم نمیاد هیچوقت از مامان کتک خورده باشم چون خیلی مهربون بود اما از اونجایی که اون مساله کاملا سری بود و نباید کسی می فهمید وقتی اومد خونه من رو برد توی حموم .گفت چرا حرفی رو که توی خونه گفته می شه رفتی گفتی. گفتم معذرت میخوام اما مگه گوش می داد.لباسامو در آورد و تا جایی که جا داشت با کفگیر من رو زد.آنچنان که کفگیر شکست.و همین شد که من دیگه خبر رو این ورو اون ور ببرم الان هم یکی خودشو تیکه پاره کنه از کسی چیزی به اون یکی نمی گم.(خبرکش نیستم)

۳-یه روز در حالی که مهمون داشتیم و من داشتم با بابا توی خونه بازی می کردم بازم یه اتفاق بد دیگه افتاد.مامان داشت با سماور و قوری چایی  که روی سماور بود از توی آشپزخونه میومد توی حال.من هم خوردم به مامان و قوری چایی روی بدنم ریخت .حسابی بدنم سوخت .دیدین که توی اینجور مواقع مامان و بابا ها چه می کنن بابا مدام به مامان میگفت تو مقصری .منو بردن گنبد اون توی بیمارستان یادمه چه جوری پوستای دستم رو می کندن.خلاصه که سوختگی خودم یه طرف دعواهای اونا یه طرف.توی همون عالم بچگی بهشون گفتم اگه دعواتونو تموم نکنید خودمو از بنجره اتاقم توی بیمارستان می اندازم بیرون .تهدید اثر کرد و من کمی آروم گرفتم

۴- کلاس دوم دبستان بودم معلم که اومد سر کلاس می خواست درس جدید بده .درس دندان شیری رو حتمن یادتونه.اما قبلش گفت بچه ها من هنوز این درس رو ندادم کی می تونه بدون اشکال از روش برام بخونه و به خوبی یادمه اون روز فقط من بدون هیچ اشتباهی خوندم و جایزه گرفتم.

۵-روزی که داداشم آرش بدنیا اومد.روز خیلی خوبی بود چون همه فکر می کردن من خیلی ناراحت می شم کلی برام هدیه گرفته بودند.یه عروسک خوشگل که به گفته مامان هدیه آرش بود به من بهترین اونها بود. ازاین عروسکایی که میخندن و گریه می کنن.به شدت لذت بردیم.

۶-فاصله بین کودکی تا دانشگاه یا حداقل دوران دبیرستان برای من خوب نبود وهمزمان بود با جدایی مامان و بابا.اون روزها رو به خوبی به یاد دارم.قشون و قشون کشی های دو خانواده.حالا که دیگه گذشته و یادآوریش هم حالمو بد نمی کنه امیدوارم کسی رو ناراحت نکرده باشم.اما خوب هر چی بود گذشت و در حال حاضر با داشتن یه مامان گل زندگی خیلی خوبی دارم.

۷-خرداد سال ۷۶ که مصادف بود با دوران انتخابات مثل همین روزای گرم و پور شور برای ورود به دانشگاه آماده می شدم و همون سال هم قبول شدم .توی دانشگاه خاطرات خوبی داشتم شاید اما بارزترینش که الان به ذهن دارم برد تیم ملی ایران در مقابل استرالیا بود.سر کلاس استاد جیم می شدیم و میومدیم آمفی تئاتر دانشکده  . بازی رو لحظه به لحظه می دیدیم.اون شب تا خونه پیاده اومدم .

۸-یکی از بدترین خاطراتم درست زمانی اتفاق افتاد که  روز اخر اردیبهشت اولین سال کاریم در حالی که از محل کار به خونه بر می گشتم و خوشحال بودم که سه ماه تعطیلی شروع شده خبر فوت خاله نازنینم رو شنیدم .عاشقش بودم و هنوز هم یادآوریش قلبم رو فشار می ده (روحش شاد)

۹-ورود به دنیای اینترنت..توی این دنیای مجازی خیلی تجربه کسب کردم.با آدم ها ی زیادی آشنا شدم .اما هر چه بود ماحصل این دنیا دوستایی رو دارم که دنیا دنیا برام عزیزن و دوست داشتنی.

 

امیدوارم خاطر کسی مکدر نشده باشه.این یه بازیه  و هر بازی تلخی و شیرینیش خاص خودشو داره.


نوشته شده در تاريخ 88/03/16 توسط عسل بانو

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد:«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست!» سناتور گفت: «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم!»

سن پیتر گفت: «اما در نامه اعمال شما دستور دیگری ثبت شده! شما ابتدا بایستی یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید!» سناتور گفت:«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم!» سن پیتر گفت:«می فهمم. اما به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور!» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی در جهنم روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. آنقدر در جهنم به سناتور خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت؟ رأس 24 ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا" نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت؟ گرچه به خوبي روز اول نبود!

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را براي «اقامت دائمي» در جهنم يا بهشت گرفته؟

سناتور گفت:«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من براي اقامت دائمي، جهنم را ترجیح می دهم!» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد و سناتور وارد جهنم شد.

وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان! دوستانی که پريروز از او استقبال کردند؛ ناراحت و عبوس و بدخلق، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند!

سناتور با تعجّب از شیطان پرسید:«انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها و شادي ها و تفريحات کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...» شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود.و آن بريز و بپاشها تبليغاتي بودند!.. اما امروز تو دیگر رأی داده‌ای!»


 پ.ن

بلاخره حال و هوای انتخابات به وبلاگ من هم اومد


نوشته شده در تاريخ 88/03/13 توسط عسل بانو

دلم میخواست کسی در حوالی احوال من نبود٬

دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است.

من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم

باید بروم جایی دور

باید جایی دور بروم

دیگر نه مولوی را دوست می دارم و نه حوصله ی حافظ را...

تنها به کوچه می نگرم

عده ای مغموم از کوچه ی مشرف به پسین می گذرند

رخت هاشان تاریک

چشم هاشان خیس و

...

اما من دلشان را از این پیشتر ٬جایی دور دیده بودم.


پ.ن۱

مرسی اعظم جوون واسه حرفات حالا خیلی آرومم.

پ.ن۲

ادمین عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده به زودی با روبراه شدن احوالم می نویسم.


نوشته شده در تاريخ 88/03/12 توسط عسل بانو

 

روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

استاد اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
 
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل
پرداختند. اولي گفت: من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين
نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در
آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
 
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به
اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و
همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."
 
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد
دو جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.
بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به
عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن
ايستاده است!"


پ.ن

این روزها اصلا روبراه نیستم هیچ وقت به این حال و روز نبودم.خسته ام از همه چی.از همه کس.دلم میخواست کسی اینجا نبود و منو نمی شناخت می نوشتم نوشتنی ها رو.کاش یه جای دنجی بود تک و تنها..!

آی آرامش..............................................................

 

 



نوشته شده در تاريخ 88/03/11 توسط عسل بانو

فقط زمانی که خوابم در آرامش به سر می برم


نوشته شده در تاريخ 88/03/07 توسط عسل بانو
تعطیلات تابستونی امسال با دیدار یه دوست شیطون و به شدت اکتیو شروع شد.دیروز که پامو گذاشتم مشهد  اعظم جووووووووووونی زنگ زد عسلی کجایی ؟گفتم دارم میرم خونه تازه رسیدم.گفت حالا شاید با مامی اومدم ببینمت.فکر نمی کردم جدی گفته باشه .رسیدم خونه . کلی خسته تقریبا نیم ساعتی که گذشت تلفن صداش در اومد دیدم به اعظمه. گفت: عسلی خونتون ادیب چند بود؟گفتم خاک تو سرم اعظم الان نیا خونه مرتب نیست نبودیم ٬دوش نگرفتم٬ جون من فردا بیا. زد زیر خنده گفت: ۱۰ دقیقه دیگه اونجام.یادم نمیاد ظرف ۵ دقیقه دوش گرفته باشم .۵ دقیقه بد زنگ خونه به صدا در اومد.حالا اومده نیشش تا بناگوش بازه. خلاصه تا تونستم غر زدم هی گفت:عسل باز داری غر می زنی باز من دوباره غر می زدم.قرار گذاشتیم امروز بریم بیرون.اعظم جونی گفت۴ تایی بریم طرقبه(من ٬مامانم٬مامانش.اعظم)  .برای شکمو خانوم کیک پختم .(اعظم عمدا نوشتم حالا اون یکی دیگه رو خودت بگو) می بینید این اعظم کلا دردسره.کلی عکس گرفتیم کلی غیبت کردیم.خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت.
نوشته شده در تاريخ 88/03/04 توسط عسل بانو
Blog Skin