تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

دلم میخواست کسی در حوالی احوال من نبود٬

دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است.

من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم

باید بروم جایی دور

باید جایی دور بروم

دیگر نه مولوی را دوست می دارم و نه حوصله ی حافظ را...

تنها به کوچه می نگرم

عده ای مغموم از کوچه ی مشرف به پسین می گذرند

رخت هاشان تاریک

چشم هاشان خیس و

...

اما من دلشان را از این پیشتر ٬جایی دور دیده بودم.


پ.ن۱

مرسی اعظم جوون واسه حرفات حالا خیلی آرومم.

پ.ن۲

ادمین عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده به زودی با روبراه شدن احوالم می نویسم.


نوشته شده در تاريخ 88/03/12 توسط عسل بانو
Blog Skin