تبليغاتX
خود را باور کن
خود را باور کن
(برای آنکس که ایمان دارد ,غیر ممکن وجود ندارد)

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد:«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست!» سناتور گفت: «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم!»

سن پیتر گفت: «اما در نامه اعمال شما دستور دیگری ثبت شده! شما ابتدا بایستی یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید!» سناتور گفت:«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم!» سن پیتر گفت:«می فهمم. اما به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور!» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی در جهنم روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. آنقدر در جهنم به سناتور خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت؟ رأس 24 ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا" نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت؟ گرچه به خوبي روز اول نبود!

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را براي «اقامت دائمي» در جهنم يا بهشت گرفته؟

سناتور گفت:«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من براي اقامت دائمي، جهنم را ترجیح می دهم!» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد و سناتور وارد جهنم شد.

وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان! دوستانی که پريروز از او استقبال کردند؛ ناراحت و عبوس و بدخلق، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند!

سناتور با تعجّب از شیطان پرسید:«انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها و شادي ها و تفريحات کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...» شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود.و آن بريز و بپاشها تبليغاتي بودند!.. اما امروز تو دیگر رأی داده‌ای!»


 پ.ن

بلاخره حال و هوای انتخابات به وبلاگ من هم اومد


نوشته شده در تاريخ 88/03/13 توسط عسل بانو
Blog Skin