تا اونجایی که ذهنم به یادآوری خاطرات کمک کنه می نویسم
۱- یه روزایی که خیلی کوچولو بودم بابا برام یه دو چرخه که البته سه چرخه بود خرید.خیلی خوشحال بودم اما زیاد هم بلد نبودم روش بشینم و دوچرخه سواری کنم. یه روز عموم(روحش شاد) که اون موقع یه پسر کلاس پنجم یا اول راهنمایی بود - به سرش زد که به من دوچرخه سواری یاد بده.چشمتون روز بد نبینه کوچه خونه ما شیب عجیبی داشت.نتونستم خودمو کنترل کنم و با دوچرخه و عمو خوردیم زمین . آثار اون روز هنوز روی دستم باقیه یه شدت دستم زخمی شد تا خونه جیغ می زدم ما دخترا رو که می شناسین.
۲-نمی دونم چند ساله بودم یه شب مامان و بابا در مورد یه مساله مهم ـکه من اصلا یادم نیست چی بودـ با هم حرف می زدند و من نمی دونستم که نباید حرفشون رو به مامان بزرگم (مامان بابا)بگم .روز بعد در کمال خونسردی رفتم کل ماجرا رو توضیح دادم که مامان اینو می گفت و بابا هم اینو گفت.اوضاع تا وقتی مامان ازمدرسه اومد آروم بود.یادم نمیاد هیچوقت از مامان کتک خورده باشم چون خیلی مهربون بود اما از اونجایی که اون مساله کاملا سری بود و نباید کسی می فهمید وقتی اومد خونه من رو برد توی حموم .گفت چرا حرفی رو که توی خونه گفته می شه رفتی گفتی. گفتم معذرت میخوام اما مگه گوش می داد.لباسامو در آورد و تا جایی که جا داشت با کفگیر من رو زد.آنچنان که کفگیر شکست.و همین شد که من دیگه خبر رو این ورو اون ور ببرم الان هم یکی خودشو تیکه پاره کنه از کسی چیزی به اون یکی نمی گم.(خبرکش نیستم)![]()
۳-یه روز در حالی که مهمون داشتیم و من داشتم با بابا توی خونه بازی می کردم بازم یه اتفاق بد دیگه افتاد.مامان داشت با سماور و قوری چایی که روی سماور بود از توی آشپزخونه میومد توی حال.من هم خوردم به مامان و قوری چایی روی بدنم ریخت .حسابی بدنم سوخت .دیدین که توی اینجور مواقع مامان و بابا ها چه می کنن بابا مدام به مامان میگفت تو مقصری .منو بردن گنبد اون توی بیمارستان یادمه چه جوری پوستای دستم رو می کندن.خلاصه که سوختگی خودم یه طرف دعواهای اونا یه طرف.توی همون عالم بچگی بهشون گفتم اگه دعواتونو تموم نکنید خودمو از بنجره اتاقم توی بیمارستان می اندازم بیرون .تهدید اثر کرد و من کمی آروم گرفتم![]()
۴- کلاس دوم دبستان بودم معلم که اومد سر کلاس می خواست درس جدید بده .درس دندان شیری رو حتمن یادتونه.اما قبلش گفت بچه ها من هنوز این درس رو ندادم کی می تونه بدون اشکال از روش برام بخونه و به خوبی یادمه اون روز فقط من بدون هیچ اشتباهی خوندم و جایزه گرفتم.
۵-روزی که داداشم آرش بدنیا اومد.روز خیلی خوبی بود چون همه فکر می کردن من خیلی ناراحت می شم کلی برام هدیه گرفته بودند.یه عروسک خوشگل که به گفته مامان هدیه آرش بود به من بهترین اونها بود. ازاین عروسکایی که میخندن و گریه می کنن.به شدت لذت بردیم.
۶-فاصله بین کودکی تا دانشگاه یا حداقل دوران دبیرستان برای من خوب نبود وهمزمان بود با جدایی مامان و بابا.اون روزها رو به خوبی به یاد دارم.قشون و قشون کشی های دو خانواده.حالا که دیگه گذشته و یادآوریش هم حالمو بد نمی کنه امیدوارم کسی رو ناراحت نکرده باشم.اما خوب هر چی بود گذشت و در حال حاضر با داشتن یه مامان گل زندگی خیلی خوبی دارم.
۷-خرداد سال ۷۶ که مصادف بود با دوران انتخابات مثل همین روزای گرم و پور شور برای ورود به دانشگاه آماده می شدم و همون سال هم قبول شدم .توی دانشگاه خاطرات خوبی داشتم شاید اما بارزترینش که الان به ذهن دارم برد تیم ملی ایران در مقابل استرالیا بود.سر کلاس استاد جیم می شدیم و میومدیم آمفی تئاتر دانشکده . بازی رو لحظه به لحظه می دیدیم.اون شب تا خونه پیاده اومدم .
۸-یکی از بدترین خاطراتم درست زمانی اتفاق افتاد که روز اخر اردیبهشت اولین سال کاریم در حالی که از محل کار به خونه بر می گشتم و خوشحال بودم که سه ماه تعطیلی شروع شده خبر فوت خاله نازنینم رو شنیدم .عاشقش بودم و هنوز هم یادآوریش قلبم رو فشار می ده (روحش شاد)
۹-ورود به دنیای اینترنت..توی این دنیای مجازی خیلی تجربه کسب کردم.با آدم ها ی زیادی آشنا شدم .اما هر چه بود ماحصل این دنیا دوستایی رو دارم که دنیا دنیا برام عزیزن و دوست داشتنی.
امیدوارم خاطر کسی مکدر نشده باشه.این یه بازیه و هر بازی تلخی و شیرینیش خاص خودشو داره.

